دیگ بخار اشپلاق می زند و پایچه گاو کم کم نرم می شود و تَفتَش خانه را گرم تر می کند.

بچه ام یک تا کمپل بیار دَ سرم بنداز!
نواسه ی کلانش، کمپل آبی رنگ را می آورد و روی بی بی هوار می کند و می گوید: «بی بی جان چی شده؟ ریزش کدی؟»
«نمی فاموم بچه ام.... جانم که درد می کند.»
بی بی جثه ی کوچکی دارد، قبلن کلان تر بود مگر حالی دیگر پوست و استخوان گشته.
گوشه ی اتاق زیر کَمپل دیده نمی شود، با خودش چُرت می زند:« عمرم البت به سر شده، دیگه بس است، چی کنم زیادتر از ای، خوب و بد دنیا را دیدوم».
بی بی احساس دیغی میکند از زیر کمپل می خیزد، و چادرش را یک شاخه روی سر می اندازد، سر دیگر چادر از پشت روی زمین کَشال می شود، سرپایی های سیاهش را می پوشد، از بالای صُفه به حویلی نگاه می کند، سرش چرخ می خورد، محکم دستش را به کَتاره ی تازه رنگ خورده می گیرد تا نلغزد.
ساعت 3 بجه بعد از چاشت حتمی همسایه هزار پادشاه خواب می بیند، هر روز صبح ها که از خواب می خیزد، چای شیرینش را با یک کف دست نان سنگک گرم یا یخ می خورد، چادر نمازش را روی سر می اندازد و از خانه می برآید تا چاشت می شود و صدای اذان را از مسجد می شنود با زن همسایه دم دروازه شان می نشیند و نقل می کنند و کدام رهگذری که می گذرد را سیل می کنند.