تبليغاتX
کانون ادبی- فرهنگی- هنری و سیاسی کلمه



 

 

 

                         امتناع شعر

علی امیری

 

(نگاهی به "خیابانهای سرگردان" مجموعه شعر عبدالشکور نظری)

 

"خیابانهای سرگردان" مجموعه شعر عبدالشکور نظری است. این مجموعه را می توان نمونه ای از شعر معاصر افغانستان دانست. بنابراین، هرگونه حکم در مورد این مجموعه و اشعار عبدالشکور نظری، به نحوی می تواند قابل تعمیم به دیگران نیز باشد.

اگر می گویم این مجموعه نمونه کامل شعر معاصر است؛ از آن رو است که برخی از چهره های پیشگام شعر معاصر اکنون دیری است که یا در خاک خفته اند( امثال قهار عاصی، رازق فانی، عبدالرحمان پژواک، لیلا صراحت روشنی و...) و یا هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به کنج و گوشه ای نشسته اند. واصف باختری که در کنار فرزانگی خویش، به زبان و تجربه تازه ای در شعر دست یافته بود، اکنون دوران "غربت غربی" خویش را تجربه می کند. ابوطالب مظفری نیز بعد از "دمبوره نامه" گویی دچار افول نا بهنگام شد. کاظمی کاظمی نیز" پیاده آمده بودم..." را شناسنامه شعری خود کرد. آخرین دیوانگی های شریف سعیدی را در "دیوانگی" دیدیم. فضل الله قدسی گویا از آسمان شعر به زمین معیشت هبوت کرد و محمد عزیزی نیز، آخرین بار در رنج نامه ای چون "مه نو" ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو بست و...

و از این ها که بگذریم  که همه پیشگام و پیشاهنگ بودند، به نسل عبدالشکور نظری می رسیم. نسلی که جوان نشده پیر شده است. نسل فرسوده و رنجور و خسته و بی رمق. این نسل در تاریکی دست و پا می زند. گه و بیگاه جیغ و فریادی می کشد اما صدای شکسته شان بی آن که به مقصدی برسد، در فضای آکنده از دود و دم و مه و تاریکی محو می شود. قمبرعلی تابش، ضیا قاسمی، بشر رحیمی، الیاس علوی، صادق دهقان، زهرا حسین زاده، و...علم برداران این قافله لنگ اند.

کار محدود و معدود این مجموعه نشان از بن بست شعر دارد. "خیابانهای سرگردان" عبدالشکور نظری نشان می دهد که شعر دیگر پیغام سروش نیست. بشارت فردا و عالم آینده در آن نمی گنجد. شعر حتا نشانی از وضعیت بشری نیز نمی دهد. مظهر نکبت و فلاکت بشر نیست.

 

 بلکه شعر معاصر نشانه امتناع شعر است. نشانه امتناع هرگونه تجربه ای در حوزه زبان است. شاعر روزگار ما، از جمله نظری گویی اکنون تمام زور و توان خود را به کار می اندازد تا امتناع شعر را به اثبات برساند. با قرائت نشانه شناسانه شعر معاصر  می توانیم سوژه پنهان اما ناگفته شعر معاصر را کشف کنیم. سوژه اصلی شعر معاصر که هرگز به آن اشاره نمی کند اما، با زبان بی زبانی آن را فریاد می کند"امر محال" است. پیام شعر امروز این است: شعر محال است.

عبدالشکور نظری در مجموعه "خیابانهای سرگردان" تاحدی به این زبان صراحت داده است. کم کم به شکست شعر پی برده است اما گویی هنوز شهامت آن را نداشته است که رسالت اعلام این شکست را بر عهده گیرد. شعر "فصل بی گنجشک" نمونه جالبی از این بیان درماندگی است:

ولی برای پرنده شدن دگر دیر است

پرنده خود هدف "یک رها شده تیر" است

نماده فرصت شعر و پرندگی کردن

که شهر با نفس تنگ خویش درگیر است

خیال پنجره ها راحت است از دیدن

و پای صبح فرومانده در شب قیر است

درخت مانده و این فصل های بی گنجشک

چقدر آینه از بودن خودش سیر است

چقدر سهم من از زندگی فقط رؤیاست

چقدر قسمت شهر از بهار تصویر است

تو نیستی و" در باز مانده" ام شب و روز

چقدر سهم من از تو همیشه تأخیر است

زبان شعر چندان پخته و پرداخته نیست. و در پایان حتا تظاهر به شاعری و عشق و غم غربت هم وجود دارد اما شاعر خود می داند  که هیچ عشقی و هیچ "تویی" در کارنیست تا سهم شاعر از آن یا او تأخیر باشد. او به شاعری تظاهر می کند تا از امر محال که همان "امتناع شعر" باشد، پرهیز کند. سوژه پنهان؛ یعنی امر محال، بدین گونه خود را در ورای هر شعری نشان می دهد. به سایر اشعار این مجموعه توجه کنید: "ماه نیست"، "شکستگی"، "رود یخ زده"، "غروب" و... و از همه مهمتر عنوان مجموعه: خیابان های سرگردان.

 "شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟"

نمی دانم چند سالی است که من این پرسش هولدرلین شاعر آلمانی قرن نوزدهم را شنیده و یا در جایی خوانده ام اما با این که من پهنا و ژرفای این پرسش را درک نمی کنم، این پرسش سخت در ذهن و ضمیرم چسپیده است و من در مواجهه با هر شعری و هردیوان و دفتری، همواره از خود می پرسم که شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟

هولدرلین دوست هگل فیلسوف بود. آپولو او را زد و مبتلا به جنون شد و مرد. من نمی دانم که پاسخ او به این پرسش چه بود، اما گمان می کنم که او به دشواری شعر نظر داشت. دوران عسرت، دورانی است که در آن شاعری دشوار باشد و شاعر دچار غربت و تنهایی گردد.

من ـ اماـ زمانه عسرت را زمانه شر می دانم و از شاعر انتظار شهادت بر شر زمانه را دارم. شهادت بر شر زمانه بدون شراکت در شر آن؛ پاسخ من به این پرسش است.

می توان به شعر چند گونه و چند نوع نگاه داشت؛ می توان چونان گذشته ها خوشخیال بود و نقد شعر نوشت و از وزن و الفاظ  و قوافی صحبت به میان آورد. می توان چون اغلب امروزی ها روشنفکر بود و از تجربه و پیام در شعر سخن گفت و از نوآوری زبانی و ساختار شکنی دم زد. می توان از هایکو حرف زد و از شعر نو و نیمایی و سپید، داستان ها به میان آورد. اما آیا می توان با چشم هیولانی، وحشت زده و در عین حال بی حذف از دهشت و ترس، شعر امروز را چونان مظهر شکست شعر در نظر گرفت؛ آیا می توان به امر محال اندیشید و از امتناع شعر سخن گفت؟

من خواسته ام "خیابانهای سرگردان" را چونان مظهر و نشانه بنگرم. من در این نشانه، شکست شعر و نه شاعر را دیده ام. شکست شعر وصف الحال شاعر نیست. بل آینه روزگار ماست. شاعری که از این روزگار نمی تواند بگذرد، آگر آینه صفت روزگار خود را بازتاب ندهد چه کند؟ گویی برخی طبل این شکست را وقت ها پیش به صدا در آورده بود، اما در گوش های خودشیفته ما اثر نکرد:

مردم چه کنم آینگی خصلت من بود

ناچار، بران صورت موجود نوشتم

========================================================= 

قابل توجه شاعران، فرهنگیان و نویسندگان محترم افغانستانی
انجام کلیه امور چاپی از قبیل کتاب، مجله،کاتالوگ، بروشور و پوستر
از طراحی تا چاپ ( اخذ مجوز چاپ، انجام لتوگرافی، چاپ و صحافی )
توسط گروه پاپیروس به سرپرستی آقای سید محمد موسوی غزنوی
عضو انجمن فارغ التحصیلان چاپ.
نشانی: قم ابتدای خیابان فاطمی (دورشهر) لیتوگرافی آل البیت (ع)
تماس: 09125515326

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388;ساعت 6:5;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

من این مقاله را برای انتشار در رسانه‌ها نوشته‌ام و از دوستان صاحب رسانه خواهشمندم که در انعکاس آن بکوشند، چون این مسئله برای جامعه و فرهنگ افغانستان اهمیتی خاص دارد.

محمدکاظم کاظمی

 جامعه افغانستان به تازگی شاهد رویدادی تأسفبار بود یعنی نابود شدن هزاران نسخه کتاب تاریخی، ادبی و دینی به فرمان مسئولان دولتی در ولایت نیمروز. این کار در روز شنبه 4 جوزای 1388 در ولایت نیمروز کشور انجام شد و در آن بیش از سه هزار جلد کتاب که به ناشران و کتابفروشان کشور تعلّق داشت، به رود هلمند افکنده شد.


اهمیت این واقعه از این روی است که امروزه کشور ما از نظر کتاب و کتابخوانی و چاپ و نشر، در وضعیتی بسیار نابسامان به سر می‌برد. دولت فعلی بعد از چندین سال استقرار، هنوز نتوانسته است نیاز دانش‌آموزان و دانشجویان به کتابهای درسی را برآورده کند، در حالی که در بسیاری از کشورهای جهان برای انتشار و توزیع کتاب، حمایتها و سهولتهای دولتی وجود دارد.

به همین سبب، در این سالها بیشتر بار انتشار و توزیع کتاب بر دوش ناشران و کتابفروشانی بوده است که بدون کمترین حمایت عملی از سوی دولت، با سرمایه‌های شخصی و اندک خویش در حال تأمین نیاز نسل جوان کشورند. ولی تأسفبار این است که در همین حال، در مرزهای غربی کشور ما آنچنان سختگیری‌ای نسبت به ورود کتاب، حتی کتابهای درسی مکاتب و دانشگاهها دیده می‌شود که شاید در برخورد با تولید مواد مخدر دیده نمی‌شود.

در چنین وضعیتی، از وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور انتظار می‌رفت که اگر هم خود توان حمایت مالی از نظام چاپ و توزیع کتاب در کشور را ندارد، حداقل سهولتهای اداری و قانونی برای فعالیت ناشران آزاد فراهم کند، نه این که به مانعی در این مسیر بدل شود و با نابود کردن کتابها آن هم به این شکل اهانت‌آمیز، حتی نگران زیان مادی‌ای نباشد که از این رهگذر بر شبکه انتشار و توزیع آزاد کتاب در کشور وارد می‌شود.

صاحبان کتابهای نابودشده، شرکتها و سرمایه‌داران خارجی نبودند، که اگر می‌بودند، شاید مسئولان امر این مایه از تهوّر را در برخورد با آنها نداشتند. اینها چند تن از کتابفروشان و ناشران افغان بودند که در این سالها آثاری مفید و خواندنی در حوزه تاریخ و فرهنگ کشور منتشر و توزیع کرده‌اند. به عنوان نمونه می‌توان به انتشارات عرفان اشاره کرد که کتابهایی همچون «سرگذشت یتیم جاوید» (زندگی حضرت پیامبر اکرم)، «تجلّی خدا در آفاق و انفس»، «فیض قدس»، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، «افغانستان در قرن بیستم»، «تاریخ احمدشاهی»، «دیوان خلیل‌الله خلیلی»، «دیوان واصل کابلی»، «دیوان قاری عبدالله» و «نقد بیدل» را در کارنامه خود دارد و دور از حقیقت نیست اگر بگوییم که فعال‌ترین ناشر افغانستان در دهه اخیر بوده است.

البته مسئولان امر در توجیه این اقدام خود، بحث همیشگی اختلاف‌افکنی میان اقوام و مذاهب کشور را پیش کشیده و این کتابها را به باور خود اختلاف‌برانگیز دانسته‌اند. ولی عنوانهای کتابهای نابود شده خود می‌تواند میزان درستی این توجیه را روشن سازد: «تفسیر موضوعی قرآن کریم»، «نهج‌البلاغه»، «آموزش عقاید»، «جنبشهای اسلامی معاصر»، «شکوفایی عقل»، «علوم عقلی»، «اصول کافی»، «حقوق اساسی»، «اخلاق کارگزاران در نظام اسلامی»، «انسان به انسان»، «کلام نور»، «ترجمه الغدیر»، «معراج‌السعاده»، «گل سرخ دل‌افگار»، «شناسنامه افغانستان» و «هزاره‌ها».

ملاحظه می‌شود که اینها کتابهایی است معتبر و تا کنون هیچ‌گاه به اختلاف‌برانگیزبودن معروف نبوده است. مثلا «شناسنامه افغانستان» اثری است جامع درباره تاریخ، جغرافیه و مردم‌شناسی این کشور که پیش از این سه نوبت به چاپ رسیده و حتی در وضعیتهایی نامناسب‌تر از امروز، در این کشور توزیع شده است. کتاب «هزاره‌ها» ترجمه‌ای است از کتابی به زبان انگلیسی و نویسندة آن از محققان کشور پاکستان بوده است.

شاید آنچه در بعضی از این کتابها اختلاف‌انگیز وانمود شده است، بیان حقایقی است که سالها در افغانستان بر آنها سرپوش گذاشته شده بود و به هیچ محققی اجازه طرح آنها داده نمی‌شد. این جای بحث دارد که به راستی آنچه تاکنون مایه اختلافهای قومی در افغانستان شده است، باز گذاشتن میدان بحث و بررسی درباره تاریخ، جغرافیه و انسان‌شناسی بوده است یا اعمال تبعیض‌های درازمدت میان این اقوام؟ به واقع بیشتر اختلافهای موجود در کشور ما نه محصول تحقیق و روشنگری، بلکه محصول سرکوب‌ها، تبعیض‌ها و رفتارهای خشنی است که نمونه‌اش را در جریان معدوم‌کردن این کتابها دیدیم.

بحث و گفت‌وگو درباره مسایل اجتماعی و سیاسی کشور، حق هر پژوهشگری است و از سویی دیگر، این حق مردم است که این بحثها را بشنوند و درباره‌شان قضاوت کنند. طرز رفتار مسئولان امر در این جریان همانند این بود که متهمی را پیش از محاکمه و شنیدن دفاعیات او اعدام کنند تا او نتواند به روشنگری و تبرئه خویش بپردازد. اگر این کتابها از میان برده نمی‌شد، خود می‌توانست گویای این حقیقت باشد که پژوهشگرانه و روشنگرانه است، نه جدایی‌افکن و اختلاف‌برانگیز. به واقع آنچه اختلاف‌برانگیز است، چنین رفتارهایی است که درخور یک دولت بسته و خودکامه است، نه دولتی که ادعای رعایت حقوق بشر و آزادیهای مدنی جامعه را دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388;ساعت 7:1;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.

 

کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگ‌دوست حرمت خاصی داشته است، به‌ویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانش‌دوستی و فرهنگ‌پروری بوده است.

با این همه نمی‌توان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانه‌ها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتاب‌سوزی‌ها و کتاب‌شویی‌ها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.

واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانون‌مداری و مردم‌سالاری است.

ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامه‌نگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانه‌ای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی کرده‌اند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم می‌کنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.

هم‌چنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علی‌رغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکرده‌اند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور می‌شود.

1-     مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).

2-     خانه ادبیات افغانستان.

3-     انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).

4-     خانه کودکان افغانستان.

5-     شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.

6-     شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.

7-     مؤسسه هنری هادی فیلم.

8-     مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.

9-     انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.

10- کانون ادبی-فرهنگی  کلمه.

11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.

12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.

13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.

14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.

15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).

16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.

17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق    و علوم سیاسی دانشگاه تهران. 

18- انجمن منادیان همبستگی.

19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان

20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.

21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)

22- مجمع دانشگاهیان افغانستان

23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین

24-    فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388;ساعت 7:26;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

اخرین جلسه ادبی ونقد شعردرسال ۱۳۸۷

انجمن فرهنگی ادبی کلمه قم (مرکزآموزشهای تخصصی باران)

 

افرادی که درعکس دیده می شوند:

هادی رحیمی"باقرفهیمی"علیرضا جعفری"؟"صادق دهقان"محسن سعیدی"ناصرعارفی"روح الله روحانی"  زهرازاهدی.

       آخرین جلسه ادبی (شعرخوانی ونقد سال ۱۳۸۷) کانون  ادبی-فرهنگی کلمه روزپنجشنبه مورخ ۲۹/۱۲/۱۳۸۷ در سازمان آموزش عالی باران برگذارشد.

دراین جلسه آقای محمد صادق دهقان شاعر،نویسنده ، ازفعالیت های ادبی فرهنگی ،خانه ادبیات افغانستان ،انجمن قلم ، وسایرنهادهای ادبی فرهنگی داخل کشورگزارش داده و درباره فعالیت های موسسات آموزش عالی درکابل  صحبت کرد.

این جلسه با شعرخوانی  آقای دهقان ،  جعفری ، محمد باقر فهیمی ، روح الله روحانی ، ناصرعارفی ، ومحسن سعیدی به پایان رسید .

نوروز

درآینه ات نقش جمال تو خوش است

وزدیده خود خواب وخیال تو خوش است

         گفتی خوش باش الا که نوروز خوش است

       نوروز کجا خوش است حال تو خوش است

(محمد محسن سعیدی)

دلتنگ

دل تنگ یکه ولنگ توام کاش قشنگ ام

درجمع ملنگان تو  یک چند بلنگمروح الله روحانی

هرکس که مرا دید پر از گریه و غم شد

ازچشم پر از اشک و پر از گریه و  تنگم

از دایره  بلخ تو  هر جا که بیافتم

من گرد ره اهل شبرغان و سمنگم

توطبله و دمبوره و گیتار و  ربابی

من عاشق لنگی زدن و رقص و اتنگم

بابامنم و بابه منم وشیرمنم هان!

بگذار بجنگم که من فاتح جنگم

بیدل تویی و شمس تویی، شعر توی من

آهنگ سراهنگ ام و سرمست ام و دنگم

توجان منی روح منی عشق منی تو

من دشت تو ام کوه تو ام صخره و سنگم

آیا شود آنروز که یکبار دگر من

درجشن گل سرخ ملنگانه بلنگم؟

(روح الله روحانی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388;ساعت 9:23;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

 

سحرگاه رفتن زدي بالطافت

 به پيشاني ام بوسه ي آخرت را

 

وباغربت كهنه تنها نهادي

مرا،آخرين پاره پيكرت را

*    *      * 

 

شاعر ونوبسنده ي گرامي جناب آقاي كاظمي !

درگذشت پدر فرزانه وارجمندتان را به شما

 وخانواده محترم تان تسليت مي گوييم

براي آن شادروان آمرزش وبخشايش

 وبراي بازماندگان داغداروسوگوار،صبر وشكيبايي آرزو منديم.

برهاني،ضيا

بلخي ،موحد

تابش،قنبرعلي

جوادي آصف

حسيني،عبدالعزيز

حسيني بلخي،كبري

رحيمي، بشير

روحاني،روح الله

رهگذر،شريفي

زاهدي،زهرا

زكي،سلمانعلي

زكي كريمي

سعيدي،محسن

صادقي،علي محمد

صالحي، شاه ولي

عارفي،ناصر

مبشر،حميد

محقق،محمدحسن

و...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387;ساعت 8:27;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

محمدآصف جوادی

۱

     افسانه يكي ازعناصر واجزاي مهم واصلي ادبيات عاميانه (فولكلور)به شمار مي آيد .درلغتنامه هابراي اين وا‍‍ژه ،معاني گوناگون وگاهي متضاد آورده شده است مانند داستان ،قصه ،سرگذشت،اسطوره ،شهرت يافته ،داستان پند آميز،دروغ ،جادو ،سخن بيهوده ، خرافه وحكايت بي اصل ودروغي كه براي قصد اخلاقي يا براي سرگرم كردن ساخته شده باشد.درمتون كهن ادبي نيز گاه وبيگاه به همين معاني به كار برده شده است:

     كه از آبگينه همي خانه كرد

     وزان خانه گيتي پرافسانه كرد

                                 فردوسي

      افسانه ها به من چون بر بندي

      گويي كه من به چين وما چينم ؟

                          ناصر خسرو بلخي

       گرچه ايشان در صلاح وعافيت مستظهرند

       مابه قلاشي ورندي در جهان افسانه ايم

                                         سعدي شيرازي

               جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه

           چون ند يد ند حقيقت ره افسانه زدند 

              وجود ما معمّايي است حافظ

             كه تحقيقش فسون است وفسانه

                                      حافظ شيرازي (1)

 

       تعريف هايي كه لغتنامه نويسان براي اين واژه برگزيده اند - به اصطلاح -تعريف هاي شرح الاسمي ولفظي هستند ، زيراافسانه هاچون شعر ،موسيقي وديگر آفريده ها وفرآورده هاي هنري وذوقي بشري، يافتن تعريف جامع ومانع براي آن كه مورد پذيرش همه يا دست كم بيشتر مردم باشد ،دشوار است وبا اندك چشم پوشي مي توان افسانه ها را اين گونه تعريف كرد :

 

       ((افسانه عبارت است ازسرگذشت وقصّه اي كه قهرمانانآن موجودات موهوم وخيالي  ويا موجودات واقعيي هستند كه كارهاي خيالي وفوق العاده انجام مي دهند كه عموما پندآميز وشگفت انگيز است .))

۲

     پيشينه افسانه ها به درازاي تاريخ انسان باز مي گردد،زيرا انسان ها آرزو ها وآرمان هاي كلي مشتركي دارند ،به گونه اي كه گذشت زمان دربودن ونبودن نمي تواند دست ببرد . ازاين رو گرايش به عدالت ،شجاعت ،راستي ،ايثار ،فدا كاري وپاكدامني ؛ وبيزاري از ستم ،دروغ ،فريب ،نيرنگ و...ازآغاز آفرينش درنهاد انسان ها گذاشته شده است .واين چراغي است كه هرگز به خاموشي نمي انجامد ،اگر چه ممكن است در پيچ وخم هاي زمان ،دركوره راه هاي تاريخ اقوام وملل ،خجل وكمرنگ شود ويارويكرد هاي سياسي –اجتماعيي  بستري كه افسانه را درآغوش خود دارد ،سبب آرايش وپيرايش افسانه شود  ودرنتيجه برخي از افسانه ها با محتوا وپيام ويژه اي اهمّيت پيداكند  واز اقبال همگاني بهره مند شود وبرخي ديگر از اهمّيت بيفتد.مثلا مردمي كه روزگار درازي را درجنگ ،جدال وچالش با دشمنان به سر برده باشد ،دليري وبي باكي درافسانه هايش بال وپر بيشتر داده مي شود .امّاعلاي رغم اين گونه دگرگوني هاي صوري ،گوهر وبن مايه اصلي افسانه ها همچنان سينه به سينه ونسل به نسل انتقال پيدا مي كند تا به واپسين بازمانده ها و وارثان فرهنگ وتمدن بشري برسد .

۳

هدف افسانه ها درهمه زمان ها و مكان ها،همسان وهمسو بوده است ،زيرا قدرت وتوانايي انسان محدود  ودر برابر ،اميال وآرزو هايش نامحدود قناعت ناپذير است .ازاين رو هنگامي كه تير خرد وتدبير انسان به سنگ مي خورد ، براي بيرون آمدن از گردآب تلخكامي ها وناكامي ها ،خيال سيّال او به جريان وجولان مي آيد ويكّه تاز ميدان آفرينش داستان ها وقصّه هاي خيالي ورويايي مي شود كه قهرمانان  آنان نيز موجودات خيالي وافسانه اي موهومي مانند سيمرغ ،پري ،اژدهاي هفت سر،ديو ويا موجودات واقعيي هستند كه كار هاي خارق العاده ،انجام مي دهند .گزينش قهرماناني ازاين دست ،شايد براي اين است كه نسبت دادن كار هاي خارق العاده وغير ممكن  كه –تنها در دايره خيال امكان پذير است –به انسان هاي عادي ومعمولي ،فرسنگ ها با واقعيت  فاصله دارد.بنابراين بايد قهرمانان وشخصيّت هاي داستان ،همرنگ وهمسنگ كنش خود باشند.ازاين رو درافسانه ها زنجيره علت ها ومعلول ها پاره مي شود .زمان ها ومكان ها دريك چشم به هم زدن درنورديده مي شود وقهرمانان اهورايي واهريمني ،هر كدام درسمت وسوي خود درگستره دادگري وبيداد ،پاكي وناپاكي ،عشق ونفرت فراتر ازباور هاي بشري نقش بازي مي كنند .

۴

      درميان افسانه هاي ملل،گاهي افسانه هايي پيدا مي شود كه باهمان قالب وپيام مرزهاي ملي رادر مي نوردد وحتّي گاهي ازقلمرو زباني خاصي نيز فراتر مي رود و وارد زبان ديگر ملل واقوام مي شود ،به گونه اي كه به افسانه بين المللي بدل مي شود ،مانند همين افسانه ((بزك چيني))خودمان .حالا اين بزك چيني فرا ملي ،فراكشوري وفرازباني ،چرا به تمدّن چين نسبت داده شده وچرا به تمدّن مصر وروم وايران  ويونان نسبت داده نشده است، من نمي دانم .

      افسانه بزك چيني  علاوه بر زبان فارسي ،در زبان هاي كردي ،تركي ،ارمني وآلماني هم ديده شده است .محتوا ،پيام واصل داستان در اين زبان ها يكي است ،تنها اختلاف  روايت درتعداد فرزندان(بزغاله هاي)،نام بزك چيني ورجز خواني وگفتگو ميان بز وگرگ است .براي روشن شدن محل نزاع واختلاف روايت ها ،بهتر است بخشي از كتاب ((افسانه هاي كهن ))را بخوانيم :

                 ((درباره اين بز وفرزندان اونام وشماره آن ها گفت وگو ها است .درتهران وكاشان وچند       شهرستان        ديگر ،بز را   داراي سه بچّه به نام هاي شنگول ومنگول وحبّه انگورياد كرده اند .دريزد وكرمان ،اليل وبليل وشاخ زنجبيل ودرآذربايجان ،شنگل ومنگل وچمنگل ودركردستان ،تي تيل وتي بيل واي بيل ومردم تاجيكستان وفارسي زبانان سمرقند وبخارا ،الول وبلول وخشت سر تنور ودرافغانستان ،النگ وبلنگ وگلوله سنگ ودرهندوستان داراي پنچ بچّه به نام هاي ارگاما،دم دراز،هواكم وبال سر(؟) گفته اند ودرارمنستان، دو بچّه دارد به نام هاي زانگلو وپانگلو ...ودربرخي سرزمين ها بچّه هارا به هفت تا رسانده اند.))2

      پس از اتّفاقي كه براي بز مي افتد ،بز زنگوله پا –طبق روايت ايراني –بالاي بام گرگ مي رود وآهسته آهسته پاهايش را به زمين مي كوبد .گرگ از داخل غارش مي گويد :

     ((كيه كيه پشت بام تاپ وتوپ مي كنه

     آش بچه هاي مرا پرازخاك وخل مي كنه))

    بز مي گويد:

    ((منم بز زنگوله پا

    ورميجم دوپا دوپا

    چار سم دارم بر زمين

    دوشاخ دارم درهوا

    كي خورده شنگول من

    كي خورده منگول من

    كي مياد به جنگ من ))

 

    طبق روايت كردي ،بز مي گويد: 

    ((منم منم بز بزگان

   دوشاخ دارم چون بيله كان

   بي بيل من بيسه ميان به جنگ من ))

      برابر رويت تاجيكي گفت وگو چنين است

      گرگ :

      ((كيست بر بامك لرزانك من

     خاك مي ريزد به آشك يوگانك من

       آشك من شور شد

     مهمان من كور شد ))

    بز:

    ((منم بزك جينگله پا

     مي زنم با هردو پا

     تو خوردي الول من

     تو خوردي بلول من

      تو خوردي خشتك سر تنور من ))3

        طبق روايتي كه دركتاب قرائت دري در زمان حكومت داوود خان آمده بود ،گفت وگو چنين است :

        گرگ :

     ((كيست سر بامك لرزانك من

     خاك مي ريزد بر آشك مهمانك من

       آشك مهمانك مرا شور كردي

     چشم مهمانك مرا كور كردي ))

     بز: 

     ((من هستم بزك چيني

     دوشاخ دارم بالاي بيني

     كي خورده انگگ من

     كي خورده بنگگ من ؟

     كي مي آيد به جنگگ من ))

     گرگ: 

     ((من خوردم انگگ تو

      من خوردم بنگگ تو من مي آيم به جنگگ تو ))4

 

        طبق رواياتي كه نقل شد ،اگر قافيه انديش!باشيم درمي يابيم كه روايت افغاني اين داستان درست  تر است .

   ۵    

       آغاز وانجام قصّه (افسانه )گفتن درقلمرو زبان فارسي گوناگون است .دربرخي ازمناطق با اين جمله ها آغاز مي شود :

     ((يكي بود يكي نبود

      زير گنبد كبود 

      غير ازخدا هيچ كس نبود ...))

       درجاي ديگر با اين واژه ها :

       ((اوسانه سي سانه

           چل مرغا به يك خانه

       پلو پخته دانه دانه ...))5

       وسرانجام افسانه گويي درجاهاي گوناگون با اين گونه جملات پايان مي پذيرد :

       بالا رفتيم ماست بود پايين آمديم دوغ  بود ،قصّه ما دروغ بود .

       قصّه ما به سر رسيد ،كلاغه به خانه اش نرسيد .

       اين ور كوه پلنگ بود ،آن ور كوه نهنگ بود .قصّه ما قشنگ بود 6

________________________________________________

منابع:

1-دهخدا،علي اكبر ،لغتنامه،واژه افسانه

2-مهتدي (صبحي)،فضل ا...، افسانه هاي كهن

 3-همان

4-قرائت دري ،صنف سوم

5-رحماني ،روشن ،افسانه هاي دري

6-ميرصادقي ،جمال .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387;ساعت 8:48;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

هفته گذشته -سوگمندانه -باخبر شدیم که دوستان ارجمند ما  در کانون ادبی ـ فرهنگی کلمه

آقایان :

۱ـمحمد ناصر عارفی درسوگ پدر مهربان خود

۲ـ علی محمد صادقی درسوگ برادر همسر خود

۳ـ عبد العزیز حسینی درسوگ باجناغ خود

سیاه پوشیده اند .مصیبت های وارده را به این دوستان گرامی  تسلیت می گوییم ُبرای آن سه شاد روان آمرزش وبخشایش  وبرای این دوستان صبر وشکیبایی آرزو داریم .

کانون ادبی - فرهنگی کلمه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387;ساعت 9:19;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

قرآن شعر نيست

شوکتعلی محمدی

قرآن شعر را به دو دسته بخش پذير دانسته است كه يكي از دو شاخه ي شعر مورد تاييد قرآن نيز مي باشد؛ باز هم قرآن شعر بودن خود را به شدت رد مي كند و قرآن را برتر از شعر معرفي مي كند. جاي گفت و گو و كاوش ژرف در اين باره گسترده است. مفسران و دانشمندان گفتار هاي بسياري ر اين باره دارند, اما بازهم جاي بحث هست. با تاييدآشكار قرآن بر شعر رحماني, برخي از مفسران پنداشته اند كه اسلام و پيامبر(ص) با شعر ميانه ي خوبي نداشته, كه پيامبر(ص)   شعر نمي خوانده و يا وزن آن را خراب مي كرده است.[1][306]

اين پرسش در ذهن برجسته نمايي مي كند كه با وجود تاييد قرآن بر شعر رحماني و جايگاه بلند شعر در ميان عرب ها , چرا قرآن را از شعر بري دانسته و فراتر از آن كه به نام شعر آلايش داده شود؟ مفسران عمدتاً به يك سوي اين پرسش نگريسته و پاسخ ناتمام داده اند. به اين پرسش مي توان از دو سو پاسخ گفت


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387;ساعت 4:14;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

فراخوان سراسری شعر سومین مجموعه تبر و باغ گل سرخ

فرا خوان سراسری شعر

           به منظور نشر سومین مجموعه از سوگسروده های " تبر و باغ گل سرخ"

 

        سیـزده سال از شهـادت بنیانگذار جریان عدالتخواهی و وحدت ملی افغانســتان رهبر شهیـد استاد عبـدالعـلی مزاری (ره)  می گذرد، اما هنوز عدالت خواهان و اقلیت های محروم این مرز وبوم اندیشه ها، آرمان ها وفریاد های مظلومانه وعدالت طلبانة او را می ستایند و هرسال با برگزاری پر شکوه مراسم سالروز شهادتش بدون حمایت دولتی وحزبی در نقاط مختلف جهان با خون سرخ او وآرمان های بلند اسلامی، انسانی وملی او تجدید میثاق نموده و با خلق آثار علمی، ادبی و هنری یاد و خاطره ی او ویاران وفادارش را گرامی می دارند.

        بابه مزاری (ره) پس از شهادت خود موجب بیداری عمومی مردم و پدید آمدن یک جریان وموج بزرگ ادبی در عرصه شعر مقاومت گردید که در تاریخ کشور بی نظیر است. [1] شاهد این مدعا دو مجموعه مستقل « تبر و باغ گل سرخ »‌ است که به کوشش شاعر متعهد و دردمند محمد شریف سعیدی و با مقدمه بلندی از چهره ممتاز عرصه شعر وادب معاصر کشور سید ابوطالب مظفری در اولین و دومین سالروز شهادتش به چاپ رسیده است. در دفتر اول این مجموعه 75 اثر از 42 شاعر و در دفتر دوم 95 اثر از 44 شاعر چاپ شده است که بلند ترین قطعه این آثار در قالب یک مثنوی 156 بیتی از شاعر بیدار و دردمند محمد عزیزی می باشد



  در سوگ شهادت  شهید مزاری (ره) ویاران صدیق او نه تنها شاعران افغانستانی از همه اقوام بلکه فراتر از مرزهای افغانستان کسانی چون سید علی موسوی گرمارودی از شاعران مشهور ایران و... نیز شعرهای آتشینی از خودشان به یادگار گذاشتند.

         اکنون به منظور ارج نهادن به فرهنگ ایثار و شهادت و تقدیر ازشاعران مقاومت بر آن  هستیم که اشعار و سوگسروده های این عزیزان را در دفتر سوم « تبر و باغ گل سرخ» گرد آوری نمائیم تا به مناسبت چهاردهمین سالگرد شهادت بابه مزاری (ره) به چاپ رسیده ودر اختیار علاقه مندان و ادب دوستان کشور قرار گیرد. از این رو از شاعران ارجمند مقاومت صمیمانه دعوت می شود که آثار خود را به یکی از زبان های دری، پشتو، ازبکی، عربی و اردو همراه با مشخصات ارسال نمایند تا  دبیرخانه نیز به نوبت خود بتواند به چاپ مجموعه توفیق یابد. 

        دبیرخانه مصمم است که سروده های غیر زبان فارسی را نیز پس از انتشار دفتر سوم به صورت مجموعه مستقل به نشر سپارد. پیشاپیش از کسانی که ما را در چاپ و نشر  و اطلاع رسانی این فراخوان در مطبوعات و سایت ها یاری رسانند تقدیر وتشکر فراوان به عمل می آید.                       

                           دبیرخانه            

                       فراخوان سومین مجموعه « تبر و باغ گل سرخ»

 

آخرین مهلت ارسال آثار:  1/11/1387.      

 تلفن های تماس:  00989354927269  و  00989359775138

آدرس:  ایران، قم، خیابان امام خمینی(ره)، هشت متری لوله، کوچه 4 ، پلاک 50،  

 کدپستی:    9 الی57888 ـ 37187 

 

Website:   www.babamazary.blogfa.com

Emai:

   babamazary@yahoo.com          babamazary@gmail.com


....................................

1 - حسن ،انوشه ،دانشنامه ادب فارسی درافغانستان ،ج3،ذیلنام مزاری ،تهران ،وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ،1381ش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387;ساعت 8:58;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

 زادروز فرخنده وخجسته واپسین امیدآفرینش مهدی موعود(عج)مبارک باد

    *     *        *

زهرا زاهدی

    با ورود اسلام به ايران و فتح ايران توسط اعراب، آثار آن در ادبيات هم آشكار شد. در اشعار و متون ادبي، لغات و اصطلاحات عربي راه يافت. به تدريج قرآن و احاديث وارد متون و اشعار شد و تصوف و عرفان رواج يافت.
   از همان دوران رواج مذهب شيعه، مسئلة «مهدويت» هم مطرح شد و پی آمدهای آن نيز مستقيم يا غيرمستقيم و خودآگاه يا ناخود آگاه وارد شعر شد.
   از نخستین قرن های هجري از نام «مهدي»، بيشتر به عنوان يك نماد تاريخي ياد شده است. مهدي، نماد صلح، دوستي، آرامش، عدل، نابودي شر، و حاكميت خير و دجال، نماد شرّ، جنگ و خونريزي و فتنه انگيزي به شمار می رفت.
   از اوايل قرن پنجم هجري به بعد، ظهور شاعران فارسي زبان سبب رشد و بالندگي ادبيات  شد و نشانه هايي از مهدويت نیز در همين دوره و دوره هاي بعد از آن در اشعار دیده مي شود. از این رو مبناي آغاز كار را همين دوره قرار مي دهيم.

 كلياتي درباره اوضاع اجتماعي و ادبي ايران در دورة غزنويان   

    سلطان محمود غزنوي مردي با سياست و شجاع و در عين حال متعصب و سخت گير و علاقه مند به جمع آوري ثروت بود. در دربار وي حدود چهارصد شاعر توانا وجود داشت. محمود آگاهي چنداني از صنايع و لطايف ادبي نداشت، تظاهر به شعردوستي و جمع آوري شاعران در دربار را، وسيله اي براي تفاخر و مباهات خويش مي دانست. 
   در زمان محمود، اسماعيليه كه از فرقه هاي شيعه بودند، تعقيب مي شدند و به قتل مي رسيدند. وي بيشتر كساني را كه مذهب حنفي نداشتند، به اتهام قرمطي (اسماعيلي) بودن مي كشت. اسماعيليه، فرقه اي از شيعه اند كه بعد از امام جعفر صادق (ع) امامت را حق پسر بزرگ او، اسماعيل بن جعفر مي دانند. حدود سال 297 هـ .ق عبيدالله بن محمد، ملقب به مهدي كه خود را از اولاد حضرت فاطمه (س) و از اعقاب محمدبن اسماعيل مي دانست، در شمال آفريقا به دعوي خلافت و ترويج اسماعيليه پرداخت و خلفاي فاطمي مصر را بنيان نهاد. او به مبارزه به خلفاي عباسي پرداخت. از عباسيان و سامانيان كه برخي اسماعيليه را پذيرفته بودند، با روي كار آمدن غزنويان، محمود و پسرش مسعود به كشتار اسماعيليه پرداختند. قتل نماينده خليفة فاطمي و حسنك وزير، نمونه اي از آن است. 
   فرخي سيستاني، عنصري بلخي، مسعود سعد سلمان و سنايي غزنوي، از شاعران برجسته اين دوره به شمار مي روند.
   ابوالقاسم حسن بن احمد عنصري بلخي، يكي از چهره هاي سرشناس ادب فارسي و مديحه سراي قرن پنجم است. او به واسطه اميرنصر، برادر سلطان محمود به دربار راه يافت و پس از کسب محبوبيت نزد پادشاه، به لقب ملك الشعرايي رسيد. وي از مدح و ستايش محمود ثروت فراواني به دست آورد و و در بیشتر غزوات سلطان با وي همراه بود. قصايد عنصري هنرمندانه و بیشترشان در مدح سلطان محمود، برادر او و پسرش مسعود است. وي غير از ديوان اشعارش منظومه هايي هم داشته است، از جمله: خنگ بت و سرخ بت كه داستاني محلي بوده است و به دو بت سنگي در باميان مربوط مي شود. وامق و عذرا و مثنوي شادبهر و عين الحيات هم از آثار وي است.   عنصري در شعري، شيوه حكومت سلطان محمود را نمونه اي از حكومت جهان شمول مهدي موعود معرفي مي كند: 

    خدايگان خراسان و آفتاب كمال

   كه وقف كرده بر او ذوالجلال، عزّوجلال

 

    ز بيم تيغ تو، تيره بود دل كاف 

    به نور دین تو روشن بود دل ابدال

                                      
     سياست تو به گيتي، علامت مهدي است

     كجا سياست تو، نيست فتنه  دجال  

   همچنين در قصيده ديگري در مدح امير، او را چنان والامقام توصيف مي كند كه با ديدن او كرام الكاتبين به اشتباه افتاده است كه آيا مهدي از پرده غيبت برون آمده یا رسول گرامي اسلام جلوه گر شده است و از اين تجلي، همه الله اكبر مي گويند:

 
 كرام الكاتبينش گر ببيند 

که بنویسد به روز داد داور

یکی گویدکه مهدی گشت پیدا                                                                                                  يكي گويد: نبي، الله اكبر!

 
   ابومنصور قطراني تبريزي هم در قصيده اي كه به مناسبت زلزله شهر تبريز سروده است، ويراني هاي ناشي از اين بلاي طبيعي را به تصوير مي كشد و مي گويد كه به چشم خود روز قيامت را مشاهده كرده و پرچم حضرت مهدي را در اهتزاز و فتنه دجال را فراگير ديده است: 
            خدا به مردم تبريز، برفكند فنا

             فلك به نعمت تبريز، برگماشت زوال 


            فراز گشت نشيب و نشيب گشت فراز  

            رمال گشت جبال و، جبال گشت رمال

 
            همي بديده بديدم چو روز رستاخيز

             زپیش فتنه مهدی ورایت دجال                              

 

 
    ابوالفرج روني كه از قصيده سرايان قرن پنجم و ششم هجري است در قصيده اي كه براي سيف الدوله محمود سروده است. آشنايي مردم زمانه خود را با آيت مهدي، از رايت او مي داند و از ميان رفتن فتنه دجال را از هيبت وي مي شناسد! 

       فتح و ظفر و نصرت و فيروزي و اقبال                               

       با عز خداوند قرين بودند امسال 

       مشهور شد از رايت او، آيت مهدي!

       منسوخ شد از هيبت او، فتنه دجال! 

    اشعاري كه باهم مرور كرديم، نمونه هايی از شعر شاعران درباري بود كه در دوره غزنويان در دربار محمود به سر مي بردند و بنابر ميل وي شعر سروده و او را مورد مدح کرده اند. با تمام اين احوال، رگه هايي از نفوذ اعتقادات مردمي در اشعارشان به چشم مي خورد كه ناشي از تأثيرگذاري شديد افكار مهدوي است. گرچه به خوبي نتوانسته اند از آن بهره جويند و مفاهیم بلند را در آستان پادشاهاني خودكامه و در مدح آنان عرضه كنند، ولي اين موضوع را به اثبات مي رساند كه ظهور مهدي و قيام آن حضرت را قبول داشته اند و از آن در اشعارشان بهره برده اند. 
     در مقابل، شاعراني هم هستند كه با ارادت به آستان آن حضرت و ابراز علاقه، احساسات و عقايد خويش را بروز داده اند. حكيم سنايي غزنوي (متوفاي 545 هـ . ق) شاعر و عارف پرآوازه شيعي، در قصيده اي كه درباره انقلاب حال مردمان و تغيير دور زمان سروده است، از غيبت حضرت مهدي (ع) با حسرت ياد مي كند و از اينكه در جهاني پر از دجالان عالم سوز حضور دارد، گلايه مند است: 


         اي دريغا! مهدي اي، كامروز از هر گوشه اي

          يك جهان دجال عالم سوز، سر بركرده اند

 
         اي مسلمانان دگر گشته است حال روزگار                         

         زاني كه اهل روزگار، احوال ديگر كرده اند

 
 در جاي ديگر مي گويد: 


     گر مخالف خواهي، اي مهدي! درآ از آسمان                          

     ور موافق خواهي، اي دجّال! يك ره سر برآر

 
     يك تپانچه مرگ و زين مردارخواران جهان

     يك صداي صور و زين فرعون طبعان صدهزار 


  حكيم سنايي در جايي ديگر خود را از منتظران آن حضرت معرفي مي كند: 


      ز رازخانه عصمت، نشان مجو از من

      كه حلقه وار من آن خانه را برونِ درم 


      هميشه منتظرم، هديه هدايت را                                              

     وليك مهدي در مهد نيست منتظرم 


 حكيم سنايي غزنوي در غزنين به دنيا آمد و به دربار سلاطين غزنوي پيوست و مديحه سرايي را آغاز كرد. سپس آنجا را ترك كرد و به عرفان روي آورد. 
   مزار او در غزنين، زيارتگاه خاص و عام است. بي گمان سنايي يك از دوستداران اهل بيت علیهم السلام است. ستايش وي از امام حسين و امام حسن علیهماالسلام و بدگويي از قاتلان حسين (ع) و نكوهش معاويه و آل زياد، دليل بر اعتقادات وي است؛ گر چه از ستايش سه خليفه اول هم خودداري نكرده است. سنايي به غير از ديوان خود، آثار ديگري نيز دارد: حديقه الحقيقه، طريق التحتقيق، سيرالعباد الي المعاد، عقل نامه، عشق نامه، سنايي آباد، كارنامه بلخ و تحريم القلم. 

    با مطالعه تاريخ درمي يابيم كه تا نيمه دوم قرن چهارم هجري، به خاطر وجود حاکمان و سلاطين متعصب هيچ گونه اثر منظوم ادبي پيرامون ائمه اطهار، و خلاصه مهدويت وجود ندارد. پس از اين دوره، به تدريج كساني ظهور كردند كه بي پروا به مدح اهل بيت می پردازند و از همين دوران است كه جرقه هايي از شعر مهدوي نيز در آثار شاعران ديده مي شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387;ساعت 8:14;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

نگاهي به زندگي محمود درویش

 

محمود درويش

 

 

 

 

چاپ

    به گزارش پايگاه اطلاع رسانی راديو فرهنگ به نقل از خبرگزاري ايسنا، درويش كه محبوبيت فراوان او به‌خاطر شعرهايش در حمايت از مردم مظلوم فلسطين بود، فرزند دوم يك خانواده‌ي‌ مسلمان متشكل از پنج پسر و سه دختر بود. بعد از تأسيس رژيم‌ صهيونيستي، به‌همراه خانواده‌اش به لبنان رفت و پس از يك سال اقامت در آن‌جا به شهر آكره بازگشت.

    اولين كتاب شعر درويش، زماني كه او 19 سال داشت، به چاپ رسيد. اين كتاب با عنوان «پرندگان بدون بال» در سال 1960 منتشر شد. چهار سال بعد، با مجموعه‌ي شعر «برگ‌هاي زيتون»، صداي اعتراض خود را به رژيم صهيونيستي اعلام كرد. درويش با اين مجموعه‌ي شعر و پس از آن با «كارت هويت»، شهرت خود را افزون‌تر ساخت.

     او بيش از 30 مجموعه‌ي شعر و هشت كتاب نثر از خود به يادگار گذاشت و به‌عنوان سردبير برخي از نشريات و مجلات نيز فعاليت داشت. در سطح جهاني، محمود درويش را به‌خاطر علاقه و عشق به زادگاهش فلسطين و به‌تصوير كشيدن رنج و عذاب و آوارگي و تبعيد مردم فلسطين به‌دست رژيم صهيونيستي مي‌شناسند.

   پس از به پايان رساندن تحصيلات دوره‌ي‌ راهنمايي، درويش براي روزنامه‌ها و مجلاتي مانند «الاتحاد» و «الجديد» شروع به انتشار شعر و مقاله كرد. بارها به علت فعاليت‌هاي سياسي و بيانات تند خود در شعرها و نوشته‌هايش دستگير و به زندان فرستاده شد.

    در سال 1970، به مسكو و سپس به قاهره رفت و در روزنامه‌ي «الاهرام» مشغول به‌كار شد. پس از آن‌كه در سال 1973 به بيروت رفت، در ماهنامه‌ي «امور فلسطين» پذيرفته شد و هم‌زمان در سازمان آزادي‌خواه فلسطين به‌عنوان رييس بخش تحقيقاتي به عضويت درآمد.

    محمود درويش در مجموعه‌هاي شعري كه در سال‌هاي 1982 و 1983 منتشر كرد، حملات رژيم‌ صهيونيستي را به بيروت براي بيرون راندن سازمان آزادي‌خواه فلسطين منعكس كرد، كه دو مجموعه‌ي شعر «قصيده‌ي‌ بيروت» و «خاطره‌ي فراموشي» از آن جمله‌اند. همين امر موجب شد، اين شاعر محبوب در ادامه‌ي تبعيد خود به قاهره، تونس و پاريس برود.

     درويش در سال 1987، به‌عنوان رييس اجرايي سازمان آزادي‌خواه فلسطين انتخاب شد. 

    محمود درويش بيش از 30 مجموعه‌ي شعر از خود به جاي گذاشته است كه از مهم‌ترين آن‌ها به «پرندگان بدون بال» (1960)، «برگ‌هاي زيتون» (1964)، «عاشقي از فلسطين» (1966)، «پايان شب» (1967)، «خاطرات يك مجروح فلسطيني» (1969)، «نوشتن در نور تفنگ» (1970)، «باران آرام در پاييز دورافتاده» (1971)، «رؤياي يك سرباز از ياس‌هاي سفيد» (1973)، «تلاش شماره‌ي 7» (1974)، «عروسي‌ها» (1977)، «قصيده‌ي‌ بيروت» (1982)، «قربانيان يك نقشه» (1984)، «اين يك ترانه است» (1985)، «تراژدي لاله‌ها، كمدي نقره» (1989) و «يازده سياره» (1992) مي‌توان اشاره كرد.

     محمود درويش در طول سال‌ها فعاليت ادبي خود جوايز متعددي را به‌دست آورده بود كه از آن جمله به جايزه‌ي لوتوس از اتحاديه‌ي نويسندگان آفريقا و آسيا در سال 1969، جايزه‌ي صلح لنين از اتحاد جماهير شوروي سابق در سال 1983، نشان عالي ادبيات و هنر فرانسه در سال 1993 و جايزه‌ي جشنواره‌ي جهاني شعر استروگا در سال 2007 مي‌توان اشاره كرد. آثار او به 20 زبان دنيا ترجمه شده‌اند.

     درويش روز پانزدهم جولاي 2007 پس از 35 سال به سرزمين‌هاي اشغالي بازگشت و انتقادهاي تندي را عليه احزاب فلسطيني مطرح كرد. وي در اظهارات خود پس از بازگشت به فلسطين، جنگ ميان حزب فتح و حماس را در غزه، به «تلاش عمومي براي خودكشي در خيابان»‌ تشبيه كرد.

     شاعر مطرح فلسطيني همچنين اظهار كرده بود كه اختلاف ميان فتح و حماس، ايجاد كشور واحد فلسطين را به يكي از عجايب هفت‌گانه‌ي جهان تبديل كرده است.

    در پي اعلام خبر درگذشت درويش، محمود عباس - رييس تشكيلات خودگردان فلسطين - سه روز عزاي عمومي در فلسطين اعلام كرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387;ساعت 9:45;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

فربه تر از گزیده

محمد محسن سعیدی

 

نیم نگاهی به گزیده غزلیات بیدل؛ تألیف استاد محمد کاظم کاظمی.

عنوان:  گزیدة غزلیات بیدل.

مؤلف:  محمد کاظم کاظمی.

ناشر:  محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی (انتشارات عرفان).

نوبت چاپ:  اوّل؛ بهار 1386تهران.

شمارگان:  3000   تعداد صفحات:  808      قیمت:  8000 هزار تومان.

برخلاف تاریخ نشر و چاپ این کتاب؛ از زمان توزیعش در بازار مدّت زیادی نمی گذرد. درست در نمایشگاه کتاب امسال (در تهران) بود که چشمم به آن افتاد و بدون توجهی در خور از کنارش گذشتم!. این سردی برخورد شاید با در نظر داشت ظاهر کتاب چندان غیر موجه نبوده است. زیرا عنوان کتاب که مهمترین جاذبه ی ذوق و اندیشۀ مخاطب است در این­جا تکراری به نظر می­رسد. البته اندازه، قطر و جلد آن جالب اند. طرح روی جلد هم که به قلم وحید عباسی کشیده شده زیبا است. این طرح، نیم  دایره ای از پرهای طاووس را نشان می دهد که از یک سو در بردارندۀ مفهوم گزینش واز سویی نماد آیینه خانۀ خیال و اندیشۀ بیدل است و در عین حال تداعی کنندۀ خورشید و پرتوافشانی­اش. امّا این جاذبه­ها آنقدر توانمند نیستند که خوانندۀ جدّی را میخکوب کنند و چنین کسی وقتی چشمش به فهرست کوتاه مندرجات می افتد که فقط پنج عنوان دارد (مقدّمه، غزل ها، واژه نامه­، کتابنامه، فهرست غزل­ها) به احتمال زیاد همان عکس العمل حقیر بی تقصیر را خواهد داشت و ترجیح خواهد داد که در فرصت مناسب به سراغ اصل دیوان به رغم حجم بزرگ و قیمت گرانش برود.

امّا نگاهی مختصر به مقدمه، متن و مؤخره­های کتاب کافی است تاخواننده احساس کند که این چیزی دیگر است و در جایگاهی بسیار فراتر از یک گزیدۀ معمولی قرار می­گیرد. برای اثبات این ادّعا  ویژگی های عمدۀ اثر را فهرست­وار برمی­شمارم.

 

ویژگی­های عمده کتاب

¨ این اثر470 غزل از مجموعۀ 2900 غزل بیدل را در بر دارد. این اندازه که حدود یک ششم کل غزلیات است بسیار متناسب به نظر می رسد.

¨ در گزینش این مجموعه قصد مؤلف آن بوده است که ازسطوح مختلف و انواع گوناگون غزل بیدل،  نمونه ارائه دهد. این بدان معنی است که درکار گزینش تنها معیار ذوقی و حظ هنری در نظر نبوده بل­که عرضۀ یک نمونۀ کامل (به مفهوم آماری کلمه) نیز از مقاصد مؤلف محترم است.

¨ در غزل های برگزیدۀ این اثر، هیچ بیتی و به هیچ دلیلی کنار گذاشته نشده است. در صورتی که این کار نسبت به آثار امثال بیدل که بسیار پرگوی و دشوار نویس­اند امری رایج است و به ظاهر موجّه شمرده می شود. دلیل اتخاذ این شیوه را مؤلف در مقدمه کتاب؛ وجود ارتباط عمودی در غزل ها شمرده و نوشته است که بیدل بر خلاف تصور غالب دربارۀ هندی سرایان، شاعری بیت محور نه بل­که غزل محور است. این ویژگی سبب می شود که عنوان«گزیدۀ غزلیات» براین اثرصادق­تر باشد. زیرا دیگر گزیده­ها اغلب «ابیات برگزیده از غزلیات منتخب» اند؛ نه غزلیات برگزیده از مجموعۀ غزل­های شاعر.

¨ کاظمی در این اثر، سمت استادی و خدمت رسانی تعلیماتی خود را فراموش نکرده و بر تعداد بسیاری از ابیات مبهم و دشواریاب ابوالمعانی شرح های کوتاه امّا گره­گشا نوشته است. شرح ها پس از هر غزل در متن کتاب گنجانده شده اند تا در وقت خواندن آسان یاب باشند و در عین حال حاشیه ای تلقی نشوند.

در بسیاری از این شرح ها ابیاتی از خود بیدل به عنوان شاهد معنی آورده شده که کاری ابتکاری و دلنشین است. انسجام منظومۀ فکری بیدل این امکان را به ما می دهد که «تفسیر بیدل به بیدل» داشته باشیم و مؤلف از این امکان به خوبی بهره گرفته است.

مؤلف آوردن این شرح ها را ضروری امّا کاری سنگین شمرده و به راستی نیز چنین است؛ زیرا از نظر کیفی نیازمند درنگ و تأمل بسیار و از نظر کمی نزدیک به هزار و هفتصد بیت را شامل شده است. وجود این شرح­ها مهمترین خصیصه ای است که اثر را «فربه تر از گزیده» معرفی می­کند.

¨ در این اثر گذشته از مقدمه­ای کوتاه امّا گویا و زیبا در شرح حال و آثار بیدل، مجموعه­ای پنجاه صفحه ای از شرح و توضیح لغات و ترکیبات بیدلانه نیز گنجانده شده که در نوع خود بی نظیر است.

دیدن این ویژگی­های برجسته در کتاب، مرا بر آن داشت تا از خود بپرسم که چرا استاد عنوان متمایزی مانند «شاعر آیینه ها» ، «تازیانه های سلوک» و دیگر عناوینی که بزرگان برگزیده­های شرح­دار خود می نهند انتخاب نکرده است. امّا اکنون تردید دارم که این مسأله را به عنوان عیب و ایراد ذکر کنم بویژه به دلیل آنچه در ویژگی سوم نوشتم. با این حال از این مقدار نمی توانم گذشت که به نظر من، زیر عنوانی مناسب که بیانگر محتویات کامل کتاب باشد باید وجود می داشت و این کار در چاپ بعدی لازم است صورت گیرد.

 

ظرفیت کاربردی کتاب

برای یک گزیدۀ صرف، کارکرد دیگری جز این که ارتباطی محدود امّا ارزان و آسان را با آثار یک شاعر فراهم می کند نمی توان تصور کرد. اما این کتاب با ملاحظۀ جوانب مختلف از سوی مؤلف محترم ظرفیت های کاربردی دیگری هم یافته است. مؤلف در این اثر؛ به گفتۀ خود بیدل «قدح بهر گدا چیده است و جام از بهر جم دارد». در این جا به چند مورد کاربردی مناسب به صورت گذرا اشاره می­کنم:

¨ در مراکز و کانون های آموزشی شعر و ادبیات، این کتاب می تواند به عنوان یک ابزار مفید و اثر گذار مطرح شود و عقیده من آن است که این اثر بویژه در محافل ادبی به سرعت جا باز خواهد کرد و دست به دست خواهد گشت.

¨ برای مؤلفان کتب آموزش ادبیات، این کتاب دستمایه­ای است آماده که در سطوح مختلف آموزشی از ابتدایی تا دوره های تخصصی می توان از آن استفاده های بسیار برد.

¨ برای محققان سبک ها و تاریخ ادبیات بویژه در زمینه بیدل شناسی؛ نمونه ای است کامل که تمام خصوصیات درونی و بیرونی شعر او را آیینه وار آشکار می­کند.

¨  برای همه هنرمندان، شاعران و دوستداران شعر و ادب، یک کتاب بالینی زیبا، روح افزا و دلنشین است که هرگاه بخواهند به طور کامل و به سرعت مائدة رنگین خود را به روی آنان
می­گشاید و از بهره های شیرین تحقیقی نیز همه را مستفید می­سازد.

با ملاحظة این ویژگی ها و ظرفیت های کاربردی، برای من گفتن این سخن آسان شده است که استاد کاظمی به اندازه یک گروه  پژوهشی که حوصلة تحقیقی را با ذوق و تجربه هنری و نیز آرمان ها و اهداف آموزشی و تربیتی همراه ساخته و مدت درازی در این راه تلاش کرده باشند کار تحقیقی و هنری ارائه داده است. کاری به این ژرفا و گستره به طور طبیعی؛ باید و به اقتضای محدودیت های یک فرد کاستی های فراوانی داشته باشد؛ اما محاسن این اثر به قدری زیاد است که معایب احتمالی آن را به غایت اندک و قابل اغماض جلوه می­دهد.

 

کاستی ها و معایب احتمالی

اشاره شد که استادکاظمی در این اثر به جای یک گروه تحقیقی مجرب، ذوق مند و کارکردگرا نشسته است. با توجه به این که چنین گروهی در عمل نایاب است علاقه مندان فرهنگ و هنر باید با استفاده از ابزارهای ارتباطی روز، پیشنهاد ها و انتقادهای خود را به قصد اصلاح و تکمیل به مؤلف محترم عرضه کنند تا - ان شاء الله- در چاپ بعدی از همین کاستی ها و معایب اندک هم اثری نباشد.

در این جا به دو مورد ایراد صوری و محتوایی می پردازم تا فتح بابی در این زمینه باشد.

1            

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک     

خویـش را در نقش پای خویشتن گم کـرده­ام                (غزل 290)

معنی این بیت به نظر من بی نیاز از توضیح بود اما تلقی ها متفاوت است. از همین رو استاد در شرح آن می نویسد: «در طول مسیر اشک از مژگان تا خاک، ردی از آن بر جای می ماند که به واقع بخشی از خودش است. گویا خود را کم کم در این رد پای گم می کند. (نابود می شود)».

آشکار است که در وقت نوشتن این توضیحیه، مفهوم «نقش پا» با «رد پا» در ذهن ایشان خلط شده است. نقش­پا وقتی تکرار شد و در پی هم قرار گرفت رد­ّپا به وجود می آید. شاعر می­گوید من مانند قطره ای اشک (یا هر قطره آبی) که برخاک فرو ریزد (و به طور طبیعی در همان نقطه که فرود آمده فرو رود و گم شود) خود را در نقش پای خویشتن گم کرده­ام. گویا به هبوط روح انسانی در بدن خاکی اشاره دارد که برای اغلب اهل دنیا مایة گم شدن روح است. پس شاعر از نقطة فرود آمدن قطرة اشک تعبیر به «نقش پا» کرده که بسیار زیبا است و از «ردّ پا» هیچ سخنی به میان نیاورده است.

   2

تغـافلت کرد پایمالم، چسان نگریم؟ چــرا ننالم؟

فرامـوشی­های رنگ حالم فرامشت باد، می­نگارم    (غزل 340)

در این بیت، استاد علامت گیومه را به دو طرف «فرامشت باد» آورده است در صورتی که باید به شکل «فرامشیهای رنگ حالم فرامشت باد»... می آورد. شاعر می­گوید: چون تغافل تو مرا پایمال کرده است و حق دارم که گریه و ناله کنم، پس در نامه (ناله)ام دعا می­کنم که تغافل (فراموشی عمدی) مرا فراموش کنی؛ یعنی مرا به یادآوری (فراموش کردن فراموشی= یاآوری).

در این مورد، نخست نظر من به علامت گذاری غیرطبیعی معطوف شد. بعد دیدم که این بیت شرح هم دارد و در صورتی که در گیومه گذاری تغییر ایجاد شود توضیح مفهوم آن نیز دیگر­گونه باید باشد. گویا اشتباه از آن جا ناشی شده است که استاد ضمیر «حالم» را مخفف «استم» تصور کرده ولی به نظر می­رسد که میم در «رنگ حالم» فقط یک مضاف­الیه است. رنگ هم در این­جا نماد چگونگی و کیفیت است. پس «فراموشی رنگ حال» یعنی بی­خبری از چگونگی حال.

 

حل یک معما

از اتفاقات جالبی که در این کتاب افتاده گذاشتن علامت ویژه برای ابیاتی­است که در ظاهر نامفهوم به نظر می رسند. استاد این کار را به این قصد که دیگران را به گره­گشایی دعوت کند انجام داده است. اما کاربرد ناخواستة آن این است که از ابیات مورد نظر می­توان به عنوان چیستان استفاده کرد و ذهن اهل ذوق را برای یافتن تفسیرهای متنوع به جست و جو وا داشت. من در این جا به نیت حل معما و قصد زور آزمایی یکی از این ابیات علامت­دار را شرح می­دهم:

تبسم از لب او خط کشید آخر به خون من

نپـوشید از نزاکت پردة این لفظ مضمن را   (غزل 25)

شاعر در این بیت، تبسم معشوق را لفظی که با نزاکت (ادب) ادا شده باشد خوانده و در عین حال ادعا کرده است که مضمون این سخن مؤدبانه، خط کشیدن به خون عاشق (فرمان دادن به قتل او) بوده است. بنابراین، لفظ (تبسم) از سر نزاکت و ادب مضمون خود را که همان خط کشیدن به خون عاشق بوده پنهان نکرده است. معنی دیگر مصرع دوم این می­تواند باشد که پردة نزاکت، (نه پردة لفظ) نتوانسته است مضمون لفظ (تبسم) را بپوشاند. این معنی البته بسیار بعید است.

پس معنی لغات و ترکیبات بیت از این قرار است:

تبسم از لب او: تبسم لب او، تبسم او. اضافه با اظهار «از» در گذشته بسیار کاربرد داشته و هم اکنون نیز در برخی از گویش های زبان دری متداول است.

خط کشیدن به خون کسی: کنایة واضحی از صدور فرمان قتل است.

نپوشید: به قرینة «را» در آخر مصرع، متعدی است و معنی «نپوشاند» می دهد.

نزاکت: دربارة این واژه استاد نوشته است: «نزاکت: ظرافت، لطافت، نازکی، شفافیت. مصدری جعلی است که از نازک ساخته شده و در زبان محاورة افغانستان کاربرد دارد». (ص782).

اما این معنی­که با اندکی تصرف از فرهنگ های فارسی امروز گرفته شده نادرست به نظر می رسد. چرا که واژة «نزاکت» به احتمال نزدیک به یقین اسم مصدر و عربی محض است و از «نزک» (بر وزن برگ) که معنی طعنه و بد زبانی می دهد گرفته شده و هیچ گونه پیوند اشتقاقی با واژة «نازک» ندارد. اما معنی کنونی و درست آن همان ادب و خوش زبانی است که در ترکیباتی مانند «بی نزاکت» و «دور از نزاکت» به خوبی احساس می شود و اختصاصی هم به زبان محاوره در کشور ما ندارد. البته جای این پرسش هست که این معنی مخالف (نسبت به معنی معروف اصلی) آیا از آغاز همراه آن بوده است (مانند لغات بسیاری دیگر که در عربی قدیم معانی متضاد داشته­اند) یا آن که با انتقال به زبان ما این معنی جدید را پذیرفته است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387;ساعت 2:52;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

چند غزل از شاه ولی صالحی (شاخص)

 

بازبی تابی چرا               

 

برسرمن آب می پاشی ودرخوابی چرا

تشنه بیداری این خاک مردابی چرا    

من همان یارم که بودم بی قرارت روزوشب

منتظر هستم به دیدارت تودرخوابی چرا

وعده می دادی که بی من می رسی برساحلم

قایقت ازهم شکسته هان به گردابی چرا

التیام زخم عشق ازمرهم دست تو بود

عاشق افتاده ات را پاک نایابی چرا   

آمدی خوش آمدی صدبار آیی عاقبت   

می گذاری سرکنارم باز بی تابی چرا

 

    جمعه                                    

جمعه خسته خسته است ازتمام بودنش

دیده اوبه زندگی لحظه های مردنش  

اوبه کودکی خویش داده چشم خود به جنگ

تارگشته مثل شب آسمان دیدنش       

عکس جبهه پدر روی تاق سال ها        

 زل زده به سوی او تاثمر رسیدنش      

تاکه گشته نو جوان رفته پشت آب ونان

دیده مرز آب وخاک پابه پا دویدنش    

بازگشته ازسفر دیده درمسیر راه      

تیغ های تشنه را بهر سر بریدنش       

حال مانده بی رمق مثل مادرش نحیف    

مرگ درکنار او تا زغم رهیدنش     

جمعه خسته خسته است مثل داستان ایل

کودکان سرزمین خسته ازشنیدنش     

 

صبح                             

آن قدر شعر بگویم که جهان درد شود 

شعر ناگفته من غصه هرفرد شود     

شب به شب مشق کنم عشق تورا در غزلم

تاکه اشک قلم وآه دلم سرد شود         

روزهارا بشمارم همه تاخاک شوم     

تاکه درمقدم تو خاک تنم گرد شود      

نیست بی روی تو ازشمس وقمر سود مرا

هرچه گردد پی هم دوره نامرد شود     

کهکشانی بدرخشا به درخشانی خود   

تاشب تیره رخش ازرخ تو زرد شود   

تابیایی بدمد صبح ونسیم گل سرخ   

این چمن تازه بهار از دمت ای مرد شود 

**************************

 

دریا                   

عبدالعزیز حسینی

سرد

سنگین

مذاب گونه

بربدن من جاری است

وگلستان

تاب شکفتن را

یابه شکوفه درختی

تاخیر می زند

خاکستر وخاک

جریان کوچه را

به خاکدانی

بی آب وبی درخت

تبدیل می کند

من نیلو فرانه

پابه گوش صخره ای

مغموم

جریان زمان را

بی تبسم گل سرخی پرتاب می کنم

     

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387;ساعت 2:50;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

 

 

 زیردست وپای غم ای ترانگی! نمیر

 

 

       

        ( نگاه ازچند زاویه به شعروادبیات معاصرافغانستان)

 

* محمدناصرعارفی (هویدا)

 

باتمام کمی وکاستی ها که شعر وادبیات با آن مواجه بوده است می بینیم شعرمعاصرافغانستان جایگاه وموقعیت خودرادرمیان فرهنگ وهنرکشورماتثبیت  کرده است ونسبت به هنرهای دیگرازرشد وبالندگی وشکوفایی خوبی برخوردارشده است امروزادبیات افغانستان دارای یک هویت مستقل وازنظرقوت وقدرت وکارکردتاکتیک های هنری قابل مقایسه با ادبیات تمام ملل جهان است، البته این حرف به این معنی نیست که جریان شعروادب درکشورما بی عیب ونقص است، بدون شک کاستی های زیادی  دراین وادی به چشم  میخورد که من  درصددتبیین آن نیستم دراین یادداشت نگا ه مختصربه شعرامروز افغانستان صورت گرفته تاروشن شود شعرامروز افغانستان چقدر باواقعیت ها وعینیت های جامعه ماتطابق داشته است ؟! نگارنده براین باور است که علی رغم کاستی ها وارادهای که شعروادبیات افغانستان باآن روبروبوده است اما بخوبی توانسته است جایگاه وموقعیت خودرادر افغانستان تثبیت کند وتوانسته است با هویت مستقل ومقدرانه با ادبیات ملل جهان رقابت کند وشاعران ماباتمام مشکلات وبی مهری وکم لطفی های که با آن مواجه بوده اند توانسته اند دربخش هاوابعاد گوناگونی که شعرقابلیت کاربرد درآن رادارد دست به خلق آثارقدرتمند وماندگاری بزنند.

 بقیه درادامه مطلب...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387;ساعت 0:17;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

سلمانعلی زکی

مادرم

مادرم علف بدوشش دست ازکمرگرفته

گریه می کندکه دستم ازدلش خبرگرفته

مادرم کمی خمیده رنگ گونه اش پریده

 

گریه می کند برایم دست ازکمرگرفته

مادرم دواندارد بچه هاغذاندارند

راه شهرراسه روزاست دزدباتبرگرفته

قصه می کندبرایم محرم ستاره هایم

این گلی که ابروانش چوهلال درگرفته

من نشسته روبرویش خیره می شوم به مویش

عین شامهای تلخی پسرازپدرگرفته

روی شانه های سردم برف ریخته است مادر:

 خسته ام غریب مرگم دلم ازسفرگرفته

جمعه تازگی رسیده خبرازپری ندارد

نان وماست می خریده پولیس ازگذرگرفته

بین کیف جیبی اوقطعه عکسی ازتودیدم

بین کوه های آجردست ازکمرگرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387;ساعت 3:34;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

روزنه

سلمان علی زکی

 


«غم غزيز» مجموعه شعر محمدمحسن سعيدي است که در سال 1382 توسط نشر عرفان، به چاپ رسيده است، اين مجموعه حاوي 28 غزل، يک قصيده، يک مثنوي، يک چارپاره، يک نيوغزل، دو پارچه دو بيتي و چهار پارچه رباعي است که در سال‌هاي 1371 تا 1382 سروده شده است، به لحاظ سياسي دوران حاکميت مجاهدين، طالبان و کرزيي را شامل مي‌شود؛ دوراني که بي‌ترديد از خسارت‌بارترين دوره‌هاي تاريخي کشور ما بوده و در ابعاد مختلف پيامدهاي ناگواري را به همراه داشته است؛ نظير جنگ‌هاي گروهي، تصفيه‌هاي قومي و فرقه‌اي، دخالت‌همسايه‌ها و سرانجام حضور بي‌پردة غرب.
فاصلة زماني شعرها،مجموعة چهار فصلي را به لحاظ زباني، محتواي، تصويريي و... در برابر خوانده قرار مي‌دهد، لذا نمي‌توان توقّع مواجه با يک مجموعه يک دست از هر حيث را داشت. به همين جهت صواب اين است که هر شعر جداگانه مورد بررسي قرار گيرد منتهي به خاطر مجال اندک نتوانستيم اين گونه عمل کنيم، لذا از خوانند و پديد آورنده هر دو پوزش مي‌طلبيم.
نگاه کلّي
در نگاه کلّي به مجموعة «غم غريز» با فهرست ذيل مواجه مي‌شويم:
1- شاعر بر فرهنگ مردمش به لحاظ ديني و اجتماعي و قوف کامل دارد.
2- بر اوزان شعر مسلّط است و گاهي قدرت نما مي‌کند (جا‌هايي که اوزان بسيار کوتاه يا بسيار بزرگ را به خدمت مي‌گيرد)
3- علاوه بر موسيقي کناري در استفاده از موسيقي داخلي نيز موفق است.
4- اشعار با برخورداري از روح واحد مضامين متعددي را حمل مي‌کند.
5- شاعر زبان فخيم و به شدت متمايل به خطابه‌هاي حماسي دارد.
6- اين همه، مجموعه‌ي مورد نظر را متمايز از ساير مجموعه‌ها مي‌سازد، منتهي اين نه به معني نفي ديگران است و نه به معني تأييد ايشان.و اما نگاه دقيق‌تر با توجه به عناصر شعري:
تخيل
عنصر خيال در اين مجموعه نسبت به ساير عناصر از سهم کمتري برخوردار است اندک تصاوير موجود هم خود نو نيستند، بنابراين کمبود تصاوير و کهنگي نسبي آن به راحتي در مجموعه قابل مشاهده است که در ذيل به موارد منتخب اشاره شده است.
الف) تشخيص
جان‌بخشي يا تشخيص در اين مجموعه ولو بسيار به ندرت به کار گرفته شده است امّا ماهرانه و خوب استخدام گرديده است:
«الا انديشه‌هاي آشنا از برکه مي‌کوچيد؟ چرا اي ماهيان اي عاشقان شستشو دامن» و «شب بست چشم‌ها و دهان‌هاي هرزه‌را» تا واکند طلسم گرفتاري مرا»
در هر دو بيت شب و انديشه هر دو جاندار فرض شده است، منتهي اول از همه آنجايي که انديشه ماهي شناور در وجود شاعر و طلوع صبح کليد طلسم گرفتار او مي‌شود ذهن خواننده را بيشتر به خود معطوف مي‌دارد، چون از لازمه هر دو شکوفاي سياسيت و گره‌گشاي است.
ب) تشبيهه
تشبيه نيز به لحاظ بسامد در رديف تشخيص قرار دارد، در حالي که بدون شبهه شاعر به ميزان تأثيرگذاري اين عنصر را وقوف كامل دارد.
«دلم در سينه چون فانوسي از اين افسوس مي‌سوزد » و «گم شد از خاطرها حنجره‌بوسي‌هامات عين تشيع جنازه است عروسي‌هامان» و تشبهه سوز دل به سوختن فانوس و عاشق به سپند و عروسي به تشيع جنازه در اثر مهارت شاعر به گونه‌قابل قبول به کار رفته است، منتهي همه سوده‌اند و نحّ نما چنين بارها مورد استفاده قرار گرفته است.
به همين ترتيب ساير عناصر خيال مسير زن استفاده‌شان در مجموعه کم‌تر و کم‌تر ديده مي‌شود به همين جهت يا نيز از پرداختن به آن‌ها پرهيز مي‌کنيم.
زبان
عناصر فرهنگي يا تلميح: استخدام بجا و مناسب از عناصر فرهنگي حلاوت اثر را مضاعف مي‌سازد محسن سعيدي در اين کار يد طولاني دارد، او به خوبي در جاهاي مناسب از احاديث، ضرب‌المثل‌ها افسانه‌ها و ... براي حلدوت اثر خود استفاده مي‌كند كه نشانهي سلطنت شاعر بر فرهنگ اجتماعي اوست؛ «ضرب فرهاد»، «خواب شيرين»، «مرگ عرب» و «زخم فلسطين» را در ابيات ذيل مي‌بيند:
«فرهاد ني‌ام که ضرب مردانه زنم// و آنگونه روم به خورب شيرين آرام «آنگونه كه تازه ماندو هرگز نگرفت با مرگ عرب زخم فلسطين آرام»
- بال گشادي در آن مجال که با آن
عالم مسکين مستکين شده کوچک
- آري مرا کلاغ نه شب درس مهرداد
جز من کسي نخورده غم ياري مرا
- خوب من تمامي خداپرستي من است
روزه شبانة که صبح زود مي‌خورم
- در چشم من يقين مرامات کرده است
حيوان ناطقي است در ارسطو که بگذريم
- دخل سکّان اين کوچه خالي است
در بساط کس آهي نمانده است
که به ترتيب اشاره دارد به فرازي از دعاي کميل «... و انا عبدک الذليل المسکين المستکين...»، راهنماي کلاغ قابل را در دفن جسد برادر بي‌گناهش و حديث شريف «نومکم فيه عباده»؛تشکيک ناشي از فلسفه و اين ضرب‌المثل عاميانه که: «آه در بساط ندارد».
همينطور در ابيات ذيل:
ـ از اين كين من كنت مولا گم گشته اين قوم را راه
و از دشت شان آتش افروخت داغي که در دل گرفتند
ـ نورورهاي دوبا بيرون دروازده‌ها ماند
دستان خيبرگشا را وقتي سلاسل گرفتند
ـ مرد دريا گذر را موج کشتي‌شکن گرفت
آب چون در گلو رسيد گفت فرزند و زن چه سود
آي سودا گر ناله بس کن دست از جاي بيهوده بردار
دخل مکان اين کوچه خالي است در بساط کس آهي نمانده است
مجمر‌ي تازه کن اي يار که ايام دي است
دود کن بدره و اسپند که ايام وي است
ـ فال مزن عشق سرنوشت من و توست
فال چه جفت افتد و چه طاق بيفتد
ـ اين تلَّ پيش رواست؟ نه گوي که ذوالجناح
ـ با يال خون گرفته به سر خم گرفته است
که به ترتيب به بيان مسأله غدير خم و ولايت اميرالمؤمنين علي‌بن ابيطالب(ع) و حوادث پس از آن، اجبار امام به بيعيت با خليفه اول به عنوان مسائل مهم تاريخي که هم‌اکنون جز بحث‌هاي مهم فريقين شيعه و سني است و مثل عاميانه «آب که به گلو رسيد بچه زير پاست»، «آه ندارد که با ناله سودا کند»، آداب و رسوم مردم پاك در استقبال از عروس، مسافر و چشم زخم رسيدن به كودكان اسپند و بدره دود مي‌کند، تفال مردم به تسبيح و سرانجام تل هميشه برافراشته پيام آور حماسه کربلا مي‌پردازد.
ترکيب‌سازي
ترکيب‌سازي يکي از کارکردهاي زباني در شعر است، به هر ميزان که ترکيب بکر، مناسب و زيبا باشد اثر زيباتر خواهد، محسن سعيدي از هر دو گونه ترکيب‌سازي استفاده کرده است:
الف) ترکيب‌هاي وصفي، استفاده از ترکيب‌هاي وصفي نسبت به ترکيب اضافي در مجموعه‌ي غم نيز از بسامد بيشتري برخوردار است چنان که در نمونه‌هاي گزيده شده ذيل به خوبي مشاهده خواهيد کرد:
ترکيب‌هاي: «سنگ صبور»، «شهرزاد قصه‌گو» «انديشه‌هاي آشنا» «چراغ التهاب انگيز» «واژه‌هاي مرده جان»، «شاه‌مات»، «نگاه برزخي»، «کوره خشم»، «چنگ شامين» «ناي فاخته» «شمشير فرياد بلند» در ابيات ذيل:
ـ کسي در واژه‌هاي مرده جان همودن مي‌افروخت
چراغ التها‌ب‌انگيز را با جستجو دامن
ـ و او سنگ صبور خلوت شب‌هاي مردم بود
مبادا مرده باشي شهرزاد قصه‌گو در من
ـ کنون اي شاه مات اي چشم من! هرگاه پرسيدند
نگاه برزخي در کيست لب بگشا بگو در من
ـ باز هم شمشير فرياد بلندم آخته است
کوره خشمم از اين شمشير رعدي ساخته است
ـ باز وحشت پاي مي‌کوبد و تو کف مي‌زني
پيش چشمت چنگ شامين است و ناي فاخته است
چنانکه مي‌بيند در کنار ترکيب‌هاي کهنة «چنگ شاهين»، ناي فاخته، سنگ صبور، ... ترکيب‌هاي جديد و رعايت تناسب بين اجزاي مرکب به نحو بسيار زيبا به چشم مي‌خورد: «تناسب فرياد با شمشير بلند و آخته و تناسب کوره و خشم و ساختن رعد از فرياد که برافروختگي چهرة فرياد کننده را با کورة روشن خشم که فرياد نتيجة آن است جلوه‌گر مي‌سازد منتهي زيبا و توأم با تصوير.
قدم راهي، شکوه مباهي، چهره مفرّح، دامن مطّرز و گياهي، خون گرم جوش ترکيب‌هاي وصفي معمول در ادبيات ذيل هستند:
ـ آن خون گرم جوش چه کردي که سرد شد
در رگ رگ تمام قدم راهي است
ـ مادر کجاست جاه و جلال مفاخرت
مادر کجاست شأن و شکوه مباهي‌ات
کو چهرة مفرّح گلبرگ گونه‌ات
کو دامن مطرّز سبز گياهي‌ات
صفت گرمي براي خون، مفرّح براي چهره و راهي براي قدم، معمولي و ساده هستند منتهي شاعر با اضافه کردن صفت «جوش» به گرمي و گلبرگ براي چهره اين توصيف‌هاي معمولي را زيبا ساخته است ولي با آوردن صفت گلبرگ براي گونه و سبز براي من دامن جاي براي حضور مفرّح و گياهي نمي‌توان يافت چون حشو به نظر مي‌رسند چنانکه، خنده قهقه، قهقه کبک، از روي سياهي در «مرا که قهقه کبک مي‌زدم ديروز// مگو که باز بخندم اگر فلان خنديد» هم حشو، هم عريان و هم انتزاعي و غيرمعمولي به نظر مي‌رسند.
برعکس بوي بيهودگي، در اين بيت: «بوي بيهودگي از پنجره‌ها مي‌ايد// بالش من پرآواز پر چلچله‌هاست» توصيف زيبايي است که طراوت را مي‌توان از آن شنيد.
نمونه‌هاي بيشتر
«اسب چموش»، «محضر گرگها»، «آهوي زخمي»، «نگاه يأس‌آلود»، خاک بوناک، ياران رند، سيل عصيان، جوي باطل، فرش خاکسار، گوش فخيم، تشعشع انفاس آفتاب، ملک کفر و دين، واهمه اشک، غم يقين، سينه مشروح، تنگ گريبان، پرآب حيات، ماه محاقي، فصل فراقي، شراب شعر، دهان‌هاي هرزه، طلسم گرفتاري، حسّ خريداري، نگاه رو به ابد جاري، سبک سبکساري، از جمله توصيف‌هاي اين جمله توصيف‌هاي اين مجموعه هستند که در مجموع فقط نمرة معمولي مي‌توانند بگيرند چون بعضاً کهنه‌اند، مانند: اسب چموش، آهوي زخمي، نگاه يأس آلود، ياران رند، سيل عصيان، سينه مشروح، دهان‌هاي هرزه، طلسم گرفتاري و... و بعضي ديگر کار کرد شاعرانه‌ي خاص ندارد، مانند، فرش خاکسار، جوي باطل، سبک سبکساري و...
ترکيب‌هاي اضافي: ترکيب‌هاي اضافي در اين مجموعه نسبت به ترکيب‌هاي وصفي آن بسامد کمتري دارد منتهي ترکيب‌ها قابل قبول و نسبتاً زيبايي را ارائه کرده است که در ذيل به نمونه‌هاي از آن‌ها اشاره شده است: يکدل آينگي، يک غزل عشق، کاشتن خون دل، جوشيدن ترديد، بعد آسمان، پند آستين، شعاع عشق، سحر حلال، تغزّل امواج روشني و گلِ گرفتن درون چشمه در ادبيات ذيل نمونه‌ها‌ي ذيل را ببينيد:
ـ تشنه مانديم و دستي نبخشيد
يکدل اينگي يک غزل عشق
ـ جاي تو خالي پس از تو، دروازه را گل گرفتند
يک پلک بر هم زدن را صد سال حايل گرفتند
ـ عشاق سينه دريده آن سان که رسمي است ديرين
از کشتِ خون دل خود اين گونه حاصل گرفتند
ـ اکنون پر از تغزّل امواج دوستي است
بنگر نگاه تا به ابد جاري مرا
ـ همّت تو چاک کرده تنگ گريبان
عزم تو را بند آستين شده کوچک
ـ با نظرت بعد آسمان شده کوچک
با هنرت شوکت زمين شده کوچک
موسيقي
محسن سعيدي نسبت به موسيقي شعر، اعم از داخلي و کناري کم نمي‌آورد لذا علاوه بر کارکردهاي زباني يکي از قوت‌هاي مجموعه او را موسيقي شکل مي‌دهد؛ در بعد موسيقي داخلي که ناشي از تکرار حروف و کلمات است به همان اندازه توفيق دارد که در وزن و قافيه و رديف. به نمونه‌اي ذيل دقت کنيد که تکرار «درد» (هم به لحاظ حرف (دال) و هم به لحاظ تکرار کلمه درد)، تکرار حرف سين در فانوس، افسوس ...، تکرار حرف (تا) و تکرار واژه‌هاي غمگين، خرسند، آزاد، دربند چين و... باعث ايجاد موسيقي عالي در ابيات ذيل شده است:
ـ تمام بودنم درد است و درد و درد و ديگر هيچ
خدايا از من است اين درد آيا يا من از دردم
ـ دلم در سينه فانوس از اين افسوس مي‌سوزد
که از آن رنج بردن نيست جز غم دست آوردم
ـ ‌هنگام خوابيدنت را شام نتابيدنت را
ياران رندت برايت يک ختم کامل گرفتند
ـ چه غمگينم چه خرسندي، چه غمگيني چه خرسندي
چه آزادم چه دربندم چه آزادي چه دربندي
اين بيت علاوه بر ايجاد موسيقي از بيان پارادوکيسکال نيز بهره برده است
ـ روح تو عطر است و پيکر تو شکوفه است
دامن از چين و چين و چين شده کوچک
فرجام سخن
تمام مواردي مذکور في‌الجمله گوشه‌هاي(گفتم گوشه‌ها)از قوت کار محسن سعيدي را آشکار مي‌سازد مضاف به اينکه تتابع اضافات به ندرت در کارش ديده مي‌شود و كلمات را نمي‌شکند به استثناي يکي دو مورد که به جاي از (ز) استفاده کرده است. در کنار اين همه خوبي‌ها از موارد ضعف هم نمي‌توان چشم‌پوشي کرد:
1- فقدان تخيل: به اذعان من، پديد آورنده «غيرنر» گويندة ماهري است، مسايل، موضوعات و حوادث را بازگو مي‌کند. تصويرگر يا نقاش نيست در حالي که زبان هنر ترجيحاً زبان تصوير است، زبان نمايش است نه تکلّم چون در اين حيث همه‌ي آدم‌ها با هم برابرند.
2- شاعر شاعر غريز ترکيب‌ساز قوي است، کلمات در کف سلطة او موم‌وار مي‌چرخد امّا کمتر حلاوت و لطافت مي‌يابند بلکه برعکس تبديل به فسيل‌هاي متنوع مي‌گردد البته اين بدان جهت نيست که ايشان طبع سخرة دارد بلکه برعکس قدرت کارش را در عدم لطافت آن مي‌داند و بر سلابت زباني ميسر است.
3- محسن سعيدي در آغاز کارهايش عموماً موفق گام برمي‌دارد و در انجام معمولاً به جاي شعر به شعارگوي منتهي مي‌شود گوي شاعر براي بيان موضوع يک بار عنان از کف مي‌دهد به نمونه‌هاي ذيل نگاه کنيد:
ـ مادر کجاست جاه و جلال مفاخرت
مادر کجاست شأن و شكوه‌ات
ـ کو چهرة مفرّح گلبرگ گونه‌ات
کو دامن مطرز سبز گياهي‌ات
ـ «ق» والحق والقلب والعشق
مردم از دست اين مبتذل عشق
ـ از کدامين پدر ارث بردند
نسل شياد قوم دغل عشق
البته از ياد نبريم که شعاري شدن ابيات فوق جداي از کارکردهاي آن‌ها سنجيده شده است که از تکرار حرف «قاف» ناشي مي‌شود و يا ترکيبات زيبا.
ـ اين حلقه بر گرد تو مسلمانانند
از دغدغه‌هاي دين و آيين آرام
ـ گفت چه خوش گفت يکي طرفه گوي
خود شکن آينه شکستن خطاست
ـ بگذر از اين خواب و خيال اي ضرف
فکر خرد کن که خرد کيمياست
ـ موالي حيدرم ز زمزم کوثرم
ـ اگر که جامي دهي زدست ساقي بده
شايد ضرورت نداشته باشد توضيح اضافي، امّا نحوة خطاب او با ما در وطن، عشق (که نماد پاکي‌هاست)، حکم کردن به آرامش حلقه‌هاي مسلمان که از دغدغه دين آرام و آسوده‌اند، توصيه‌هاي اخلاقي ايشان نسبت به خود شکستن و فرياد اينکه شاعر از مريدان امام علي(ع) است و ... نمي‌تواند چيزي غير از شعار باشد. منتهي آنچه که من نسبت به آن سخت باور و اعتقاد دارم اين است که تمام اين سه تقيصه در سروده‌هاي سعيدي از منبع واحد آب مي‌خورد و آن اين كه ايشان مدام لحن خطابه، گفتار و سخن وي دارد، درست مثل خطيبي بر منبر نشسته که به مراد فات کلامش اهتمام ويژه دارد، شاعر ما نيز چنين است پيش از اينکه به عناصر هنري کارش توجه داشته باشد به فصاحت و بلاغت خطابي اهتمام مي‌ورزد، حتي برخي از کارکردهاي موسيقاي و زباني اشعار او از طنطنة گفتار او ناشي مي‌شود تا چيره دستي هنري،چيزي که در عين بدي، شناسنامه کار دوست شاعر من محسن سعيدي نيز شمرده مي‌شود.
باز هم محسن سعيدي از ارکان شعر مهاجرت در قم است، حق استادي به گردن افرادي چون من را دارند با اين سخن‌هاي دوستانه مطمئنم که غباري بر برگ و بار درخت خاطر او نمي‌نشيند کما اينکه تعريفات هم بر شأن او نمي‌افزايد.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387;ساعت 10:44;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

نقطه چین

کبرا حسینی

 

هیچ کس حال دل توفانی اش را حس نکرد

نم نم اشک وشب بارانی اش را حس نکرد

 

گونه های سرخ لبریز ازانارش را که دید

التهاب سیلی ویرانی اش را حس نکرد

 

برف را بر قله پاییزی اش احساس کرد

در درونش آتش پنهانی اش را حس نکرد

 

دفتر شعر سپیدش را به دقت برشمرد

نقطه چین مبهم پیشانی اش را حس نکرد

 

باهمه همدرد وهماواز بود وحیف شد

لحظه رفتن کسی حیرانی اش را حس نکرد

*     *      *         *        *   *********

زهرا زاهدی



(برای مرتضای عزیزم) 

سر به سينه ام بچسپان

گنجشكم !به لانه ات پناه بياور!

تا دست به موهات بكشم

وساقه هاي سياهش از انگشتانم سر بخورد

خوشبختي صورت كوچك توست

كه به من لبخند مي زند

قهر مي كند

مي بوسدم به طعم مربايي كه دوست داري

خوشبختي در لبان تو پنهان است

وقتي مادرمي خواني ام

كه بهشت زير پايم باشد

وپيراهنت با دستهاي آويزان روي بند آفتاب بگيرد

وزيبايي ابعاد كوچكي دارد

تا خدا به نقش خالي روي بيني ات بنشاند

و كيف آبي تو

كه با خود به مدرسه ميبري

و اندوهم را با تراشه هاي مداد نقاشي ات دور مي ريزي

"باميان" كوچكم!

سخن كه مي گويي

در چشمه ها ي "ورس" آبتني ام ميدهي

و طعم توت هايش را مي چشاني ام

كنارم مي نشيني

شعر هايم را شكسته شكسته مي خواني

نظم اين اتاق كوچك را به هم زده اي

چون برهم زدن پلك هايت

و كوتاه و بلند مژه هايت

كاغذي بياور و مدادي

رنگي نمي خواهم

خوشبختي به رنگ چشمان تو

سياه است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387;ساعت 10:11;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

محمدحسن محقق

آتش هنوز از دامن دریا بلند است

فانوس غم می سوزد و یلدا بلند است

 گفتم: اذان گوید بلال واژه هایم!

دیدم فغان و ناله از هر جا بلند است

 از چادر مهتابی دریا هنوزم

گرد و غبار کوچه ها گویا بلند است

 

 

 

فوج ملائک بر در این خانه کوچید

کاتش ز پر های ملک حتی بلند است

 

 پژواک چشمان غزل های غریبی

بر شانه های ابری مولا بلند است

دریا کجا پهلو بگیرد در دل خاک؟

از بی نشانی های او غمها بلند است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387;ساعت 3:8;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

روح الله روحانی

 

مردم کمک کنید مرا بی پدر شدم

مثل پدر کنار سرک گشتگر شدم

سهم مرا از ارث قومندان قریه برد

و چند شب کنار زن اش بخت سرشدم

یک شب به پای شهوت خود ریخت هستی ام

من با تمام زندگی ام در بدر شدم

ملا وخان قریه مرا تف نموده اند

سربار شهر تانم ودریوزه گر شدم

از قرقلی ولنگی وریش وچپن نگو

کزلاف های یک سره شان کور و کرشدم

جمعی زسهم کودک من کاخ ساختند

من همجوار گور پدر باپسر شدم

ملیاردهادلار و ین آمد به نام من

من همچنان گدای بس وکاستر شدم

زن نیستم فرشته نه  مادر شما

آتش گرفته سوخته بی بال وپرشدم

گفتید سهم توست بهشت وشکوه وعشق

من عکس روزنامه ی اهل هنرشدم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387;ساعت 3:4;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

سلمانعلي زكي

 

گسترش زبان فارسي

زبان از ويژگي‌هاي بارز انسان است و وجه مايز بين انسان و حيوانات ديگر، از اين رو دانشمندان نطيقي در تعريف انسان مي گويند:«انسان حيوان ناطق است»، اختصاص نطق به انسان به اين معني نيست كه ساير حيوانات از وسيله‌ي ارتباطي بين خودشان محرومند چون سي سال تحقيق «كارل فن فريش» بر روي زنبورهاي عسل و تحقيقات «كونراد لورتنس» دانشمند سويسي بر روي زاغچه ها و تحقيقات انجام شده بر روي ساير حيوانات نظير شامپانزه ها، نشان مي دهد كه حيوانات نيز به نحوي از وسيله ارتباطي بر خوردارند، با اين تفاوت كه وسيله ارتباطي انسان (زبان) از خلاّقيت نامحدود برخوردار است، انسان ها مي توانند براساس قواعد نحوي تركيبات و جملات جديد بسازند. زبان انسان ها از واژه ها تشكيل مي شود و واژه ها بر اساس نياز مردم در حال دگرگوني است، برخي واژه ها از بين مي روند و برخي ديگر از نو ساخته مي شوند.

واژه هاي موجود در زبان انسان ها از ساخت هاي گوناگون آوایي، حذفي و اشتقاقي برخوردارند، اين ويژگي ها در نظام ارتباطي حيوانات يافت نمي شود.

حيوانات نمي توانند آواهاي جديد به آواهاي كه به طور غريزي به آنها داده شده است بيفزايند، با اين وصف زبان از ويژگي‌هاي انسان است، حتي حيوانات ديگر قدرت يادگيري زبان انسان را ندارند جز تقليد برخي صداها. جامعه شناساندن توانستند به شامپانزه‌اي به نام واشو washoe بيش از صد كلمه را با استفاده از زبان اشاره مخصوص ناشنوايان آمريكایي بياموزند امّا واشو نتوانيست بر هيچ يك از قواعد دستوري زبان تسلط يابد يا دانسته هايش را به شامپانزه هاي ديگر بياموزد(۱).

انسان به كمك زبان اعم از نوشتاري و گفتاري دانش و تجربيات گذشتگان را مي‌آموزند و اندوخته‌هاي خود را به آيندگان مي آموزند و از زبان بعلّت ايجاد وابستگي هاي فكري – فرهنگي به‌عنوان يكي از عناصرملّت ساز ياد مي شود: «ملّت به جمعيت داخل ]دولت[ اشاره مي كند كه در فرهنگ، زبان و قوميّت مشتركي كه تداوم تاريخي قدرتمند دارد سهيم هستند».(۲)

نوشتن اين مطلب به لحاظ زماني همزمان شد با دستور فارسي زدایي از تابلوهاي بعضي اداره هاي دولتي توسط وزير معارف افغانستان، جنجال هایي از اين دست در همه جا به‌ ويژه در افغانستان مي تواند وجود داشته باشد چون وابستگي شديد با عصبيت هاي خوني دارد، منتهي موانعي از اين دست با توجه به پشتوانه اولي و فرهنگي زبان فارسي و علاقه‌مندان زياد در دنيا مخصوصاً در سه كشور افغانستان، ايران و تاجيكستان نمي تواند جلوی رشد و گسترش روز افزون زبان فارسي را بگيرد.

البته اين بدان معني نيست كه هيچ گزندي قدرت مواجه با زبان فارسي را ندارد و چه اينكه هر زباني از جمله زبان فارسي مي تواند دستخوش حوادث قرار گيرد براي جلوگيري از گزند حوادث به زبان فارسي مخصوصاً در افغانستان بايد برنامه ريزي كرد، اين برنامه مي تواند بدين شكل ترتيب داده شود:

۱- نوسازي زبان؛ زبان ملّي بايد براي مفاهيم علمي و فنّي جديد به اندازه كافي واژه داشته باشد و اگر نه مملو از واژه هاي خارجي خواهد شد.

۲- تصفيه زبان؛ حضور قاهرانه بيگانگان مانند استعمار انگليس، شوروي سابق و اين اواخر آمريكا و متحدينش واژه هاي زيادي را وارد زبان ما ساخته و مي‌سازد، تمامي زبان فارسي به پالايش نياز دارد.

۳- يك نواخت كردن املا يا خط فارسي، اغلب اشتباهات املایي موجود مانند جدا نويسي و چسبان نويسي بعضي واژه ها ناشي از اين است كه رسم الخط املایي واحد وجود ندارد با يك نواخت كردن املاي فارسي از بحث هایي كه امروزه در باره‌ی غلط نويسي و صحيح نويسي رايج است مي توان جلوگيري كرد. اقدام هاي فوق در ايران در حال انجام است منتهي متناسب با شرايط اين كشور نه در همزبان ديگر لذا مي‌طلبد كه با يك برنامه‌ی كلي نگر به فكر فرداي اين زبان غني بود.

 

۱) گیدنز، آنتوني؛ جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، تهران؛ نشر ني، ۱۳۷۶، ص۶۴.

۲) ايان سالك لي؛ فرهنگ علوم سياسي اكسفورد آلن بيرو؛ فرهنگ علوم اجتماعي

۳) در این یاد داشت ازکتاب جهار گفتاردرباره زبان محمد رضا باطنی استفاده شده است.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387;ساعت 2:43;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

آصف جوادی

 ادبیات وآثار ادبی اقوام وملل گوناگون پر از آموزه های انسانی -اخلاقی است

به کار گیری آموزه ها وداده های یاد شده می تواند بسیاری از نارسایی ها

وگرفتاری های انسان معاصر رابرطرف کند زیرا آفرینندگان آثار انسان های

فکوری بوده اند که با دقت وتامل درآفاق وانفس ...



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387;ساعت 2:35;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

چندهفته پیش به همت دانشجویان افغانستانی وهمکاری دانشگاه قم

همایش  ازبلخ تاشیراز برگزارشد این نوشته درویژه نامه همایش یادشده

چاپ شد ه بود.

 

محمدآصف جوادی

 

-----------------------------------------

«غزنين»

     در خبرها آمده بود كه سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي سازمان كنفرانس اسلامي (ISESCO) (1) شهر غزنين را به عنوان پايتخت فرهنگي جهان اسلام در سال «2013» (ميلادي) برگزيده است. اين خبر براي افغانستان (خراسان قديم) و مردم آن سامان كه كمتر خبرهاي شادمان كننده مي شنوند غنيمت است.

غزنين، غزنه، غزني، غزنو، گزنه و گنج در لغت به معناي پاك ترين و فراخ‌ترين جاي و نيز به معناي گنج است. در معجم البلدان درباره‌ی غزني آمده است:

    «صحيح همان كلمه غزنين (به نون آخر) است و غزنه تلفظ عامه مي باشد و مجموع بلاد آن را، زابلستان                       گويند و غزنين قصبه‌ی آن است. شهري بزرگ و ولايات وسيعي در طرف خراسان است و آن حد، ميان خراسان و هند است. در راهي كه خيرات بسياري دارد. جز اين كه هواي آن بسيار سرد مي باشد. گويند در نزديكي آن، گردنه اي است به مسافت يك روزه راه، كه هرگاه مسافر، آن را طي كند در هواي بسيار گرم قرار مي گيرد، در حالي كه از اين سو، سرماي سخت است. دانشمندان بسياري از غزنين برخاسته اند و آن مقر بني‌محمودبن سبكتگين بود تا آن گاه كه منقرض شدند».(2)

     غزنين ديروز

       غزنين يكي از مهم ترين و خاطره انگيزترين شهرهاي مشرق زمين پيش از دوران تمدن اسلامي و در دوره‌ی تمدن اسلامي بوده است. به خاطر همين پيشينه‌ی فرهنگي، جايگاه و پايگاه ويژه‌اي در تاريخ، زبان و ادب فارسي براي خود فراهم كرده است. شاعران، عارفان و انديشمندان نامداري همچون حضرت حكيم سنايي غزنوي، هجويري ‌غزنوي، سيد‌حسن غزنوي، فردوسي توسي، فرخي سيستاني، عنصري، منوچهري، بيهقي، غضايري، مسعود سعد سلمان و صدها متكلم، اديب، فقيه، شاعر و نويسنده ديگر را بر خوان دانش و بينش خود به كمال رسانده و از دوران طلايي خود به يادگار گذاشته است. براي همين واژه‌ی غزنين و مشتقات آن در شعر و ادب دري جايگاه ويژه‌اي دارد:

        سنايي:

          خاك غزنيني رفيع تر فلكي است

          عرش و غزنين به نقش هر دو يكي است

 

          فرّخي سيستاني:

          بيا تا شاد بگذاريم ما بستان غزنين را

          مكن بر من تباه اين جشن نوروز خوش آيين را

 

              فردوسي توسي:

          ز غزني سوي اندر آب آمدم

          از آسايش ره شتاب آمدم

 

          خاقاني:

          گر چه شروان نيست چون غزنين، منم غزنين فضل

          از چو من غزنين، مگر غزنين به شروان آمده؟

 

        اما غزنين امروز

       غزنين امروز با غزنين ديروز و تاريخي - شوربختانه - تنها در نام و عنوان پيوند و خويشاوندي دارد. غزنين امروز شهري است ويران، غريب، غمگين و غبار آلود، خاموش و فراموش. گاهي اگر ناله اي از او شنيده مي شود، صداي انفجار انتحاري يا بمباران است که هر دو مردم غزنين را به سوگ مي نشاند و سياه مي پوشاند.

حضرت حكيم سنايي غزنوي كه- امروزه – ويرانه‌ی آرامگاهش لانه ملنگ و معتاد شده است از آن ترس دارد كه در سال 2013 م. نتواند از مهمانانش به شايستگي پذيرايي كند. عرق شرمندگي بر جبين خسته و تكيده اش بنشيند.

سنايي از آن ترس دارد كه وزير فرهنگ و جهانگردي افغانستان او را به جرم ناديد انگاشتن ترمينولوژي ملي!؟ (شعر سرودن به زبان فارسي)، تابعيت افغانستاني او را باطل اعلام كند و همچون فرزندانش آواره چهار گوشه جهان شود.

زادگاه سنايي كه روزي روزگاري، يكي از نخستين دانشگاه هاي مهمّ جهان را بنيانگذاري كرده بود، امروزه دانشگاه ندارد. چون در فرهنگ وزير فرهنگ افغانستان (خراسان قديم) دانشگاه يك واژه ضد ديني و ضد ملّي و ضد ترمينولوژي ملّي است. حضرت سنايي شگفت زده از آن است كه وزير فرهنگ، چگونه به اين كشف بديع رسيده است كه دانش و اسلام و دانشگاه و مسلمان با هم سازگاري ندارند. دانشگاه نخست بايد «پوهنتون» شود، آن گاه اذن دخول به قلمرو اختيارات وزير فرهنگ پيدا مي كند. سنايي فكر نمي كرد كه روزي «سومنات» به غزنين او بخندد. براي همين فرمود:

سخن كز بهر حق گويي چه عبراني چه سرياني

مكان كز بهر حق جويي چه جابلقا چه جابلسا

۱- Islamic Educational Scientific and cultural Organization

۲- به نقل از لغتنامه دهخدا.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387;ساعت 2:30;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

           از ازل چون سقف این کاخ زبرجد ساختند

            بام وایوانش بلند ازنام احمد (ص)ساختند

    رسالت پیامبراعظم همان انجامی است که آغازش را هابیل با خون خود رقم زد .پس از او نوح   ابراهیم  وموسی (ع)و...ویرانه تاریخ را برای بنای بنیان مرصوص رسالت آماده کردند .پیشوای شهیدان  حسین بن علی ویارانش پرچم آزادی وآزادگی را بر بام بلند تاریخ به اهتزاز درآوردندوانقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره)نیز درسایه همین انقلاب به پیروزی رسید

     اکنون که درپایان سال با برکت پیامبر گرامی اسلام هستیم برای بدرقه هنری آن وعرض ارادت واحترام به ساحت مقدس سید الشهدا ویارانش وگرامی داشت سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران  محفل ادبی پیامبر آیینه ها بر گزار می شود حضور سبز شما دراین محفل بر شکوه آن خواهد افزود

زمان :۲۲/۱۱.۱۳۸۵

مکان :قم خیابان ارم /رو به روی کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی  مدرسه مرعشیه ازسعت ۳تا۶ بعد ازظهر

کانون ادبی ـ فرهنگی کلمه با همکاری اتحادیه طلاب.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385;ساعت 7:56;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385;ساعت 7:19;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

به هوای تو

 نیمی سلمان می شوم

نیمی شاعر.

هدایت معجزه می کند

ومن هرشب

ایمان می آورم به نگفته هات

*            *                  *

تقدیم به علمدار کربلا

 

آن روز که درخاک به خون افتادی

لیلا زده درشط جنون افتادی

 

هرگز نرود زخاطرم ای سالار

لب تشنه میان جرعه چون افتادی

                                        *         *            * 

به سید الشهدا

 

مصداق عیان خون وخورشید تویی

فریاد ترین صدای توحید تویی

 

آن مهر که هنگام شفق کرد طلوع

بر نیزه خورشید .  .  . نخوابید تویی

 

سیدعلی موسوی  مشکات 

دانشگاه بین المللی امام خمینی  قزوین

..................................................

راز دل

 هرجمعه ای که بادل خود راز کرده ام

آن جمعه را به عشق تو آغاز کرده ام

 

یک دو قدم به یاد تو با بال ند به ای

آنی زخود رها شده پرواز کرده ام

 

حس کرده ام که بی تو جهان نو نمی شود

این هم حقیقتی است که احراز کرده ام

 

دریا وبرکه ها همه مردآب گشته اند

مرده است ماهیان ومن آواز کرده ام

 

کس نیست غیر تو که دهد بر جهان صفا

این وعده ی خداست که ابراز کرده ام

 

درآرزوی دیدن تو بوده ام عزیز

وقتی که چشم دل به جهان باز کرده ام

 

شاه ولی صالحی

عضو کانون ادبی ،فرهنگی کلمه

.................................................

 

امروز مثل روز گذشته مکد رم

مانند بغض های فرو خورده ی ترم

 

ابری تر ازهمیشه شب های ناگزیر

داغ است داغ  داغ ببین کاسه سرم

 

کابوس های هرشبم از ر اه می رسند

با پلک های بسته ی درخون شناورم

 

ازخواب می پرم وجلو تر می آورد

دیوار خانه عکس تو را دربرابرم

 

حس می کنم که زندگی ام را –گذ شته را –

درپیش چشم های تو بالا می آورم

 

اسطوره های زنده فراموش می شوند

کیف وکتاب وسوسه ی نان وخنجرم

 

بر روی دست های غزل بیت پشت بیت

این جسم را –که سایه من بود –می برم

 

هرچند ابری ام ولکن زمن مخواه

باران سر سری شده ازعشق بگذرم

 

سید علیرضا جعفری

.................................................

اعجاز نوح وحضرت توفان دروغ نیست

راز ورموز هستی وعرفان دروغ نیست

 

این جا تمام ذهن بشر در تباهی است

آمار بی شمار گناهان دروغ نیست

 

منفور هفت پنجره ام در دو چشم تو

کاین بغض ناکشوده پنهان دروغ نیست

 

وقتی بشر به جرم تباهی حصار شد

آوارگی به برزن ایمان دروغ نیست

 

این جا فضا ،فضای پلیدی است از گناه

ارقام انتظار فرج هان !دروغ نیست

 

فرشته سادات جوهری

دانشجوی علوم اسلامی

...........................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385;ساعت 3:30;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

                  مستند

 

پیاده رو                                                                           

وبادهایی که کولی وار هوهومی کند.                                       

سکه ی شانس                                                                    

افتاده روی زمین                                                               

کسی نیست.                                                                    

یک کوچه ی بن بست                                                        

دیواروبرخورد                                                                  

وهزار جمجمه از عشق های کوری که عصای سفید رنگ ندارند.    

ساعت 33/1بامدا د:                                                          

خواب،                                                                         

دیوانه ای است                                                            

که مستانه در چشمانم می رقصد                                       

تلویزیون را خاموش می کنم

*****                                          

 

 

انعکاس خاطرات

تاریک

تاریک  تاریک

تقدیر دنیا

مثل خیابان ما

که یکطرفه است

وهیچ عشقی از آن عبور نمی کند

پیاده رو ها در محضه ی سکوتشان

به یاد می آ ورند:

روز هایی که زمستان عاشق شده بود

وزندگی نا توان،

ناتوا ن از درک این بهار

فقط پرسه می زد

.

نرگس السادات توسلی موسوی

.......................................

 

 

همیشه

 

تورفتی دلم مثل شیشه شکست

نهال وجودم زریشه شکست

 

توجام بلورین من بوده ای

که ناگه برای همیشه شکست

 

غبار سر راه تو بوده ام

غباری که درکوه وبیشه شکست

 

ازآغاز پیوند انسان وخاک

همیشه همیشه همیشه شکست

*      *     *

 

بی قرار

 

تورفتی دلم بی قرا راست آری

وچشم انتظار بهاراست آری 

 

همیشه تورا در کنارم ببینم

دل از داغ تو داغدار است آری

 

سیه پوش باشد دل درد مند م

در اندوه دیرین یار است آری

 

من و قا ب تصویر اندوهگینت

چنین زندگی زهرمار ا ست آری

*      *     *

 

 

زندگی

 

من نمی دانم گناهم چیست

این همه نا مرد می ا ز کیست ؟

 

من که با خواب خیالت زنده ا م

بهترا زتو نزد من کس نیست

 

سرنوشت تو همه خوشبختی است

سر نوشت من همه آ وا رگی ا ست

 

بی تو عمر من به سختی بگذرد

شاید ا ین هم آ ری نوعی زندگی است

کبرا حسینی

عضو کانون ادبی فرهنگی کلمه

.....................................

 

بشنو از گل

 

کیست احمد روشنی بخش جهان

آیه ای نور است در ذهن زمان

سوره ی صبح وکتاب آفتاب

آذرخشی بر شب اهریمنان

 

بوستانی ا ز حیا چشمان ا و

عشق افتاده است ا ز مژگان ا و

آسمان جاری زسر وقامتش

بحرنو شد ز سر انگشتان ا و

 

آفتاب از خانه ی ا و پاشده

از شکوهش کهکشان بر پاشده

ماه وصلت کرده با پیشانیش

روشنی با چهره ا ش معنا شده

 

در کلامش میوه هایی از عدن

در نگاهش چشمه ای ا ز یاسمن

خود اگر در کوچه های یثرب است

عشق ا و افکنده آ تش  در قرن

 

کیست احمد تکسواری ا ز منا

ا ز رخ ا و بردو عالم روشنا

غنچه های رسته ا ز دامان ا و

کرده دستان طبیعت را حنا

 

بشنو ا ز گل چهره ی خندان ا و

بشنو ا ز آیینه ها برهان  ا و

می گشاید بال جبریل ا مین

چون گشایی مصحف وقرآن ا و

 

می وزد ا ز نام ا و عطر سلام

بوی فردوس است ا و را  در کلام

سیره ی گل ها بود آ یین ا و

عشق آ ید ا ز مزا رش در مشام

*  *   *

محمد عارف رضایی

عضو کانون ادبی، فرهنگی کلمه

...............................................

حروف نگار سینا جوادی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385;ساعت 8:8;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

                                      به نام آنكه دل كاشانه ي اوست

    كانون ادبي، فرهنگي كلمه در سال پيامبر اعظم(ص) 

  عصر شعر   پيامبر آيینه ها را برگزار مي كند.

 از شاعران و ادب دوستان محترم افغانستاني مقيم شهر مقدس قم

 دعوت مي شود آثار خويش را تا تاريخ پانزدهم بهمن ماه به اين

 آدرس ارسال نمايند:

  خيابان ارم  روبروي كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي (ره)

  مدرسه مرعشيه اتحاديه انجمن هاي فرهنگي طلاب.

                               پست الکترونیک:      kalemah85@yahoo.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385;ساعت 9:53;  توسط اعضای کانون کلمه;  | 

هر گونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است /www.blogfa.com